نوای باران

وای باران باران... شیشه ی پنجره را باران شست. از دل من اما... چه کسی نقش تورا خواهد شست؟

ای تمام فکر من در روز شب
ای همه هزیان من در سوز و طب
ای نهان در پیکرم چون جان شده
همچو بوی گل به گل پنهان شده
آه ای بالاترین سوگند من
ای نهان در گریه و لبخند من
ای به رگهایم چنان خون گمشده
در میان دیده ام مردم شده
ای شکوه آسمان در چشم تو
ای فدای قهر و ناز و خشم تو
ای بهشت دلکش موعود من
خون گرم زندگی در بود من
ای تمنای دل تنهای من
ای چراغ روشن شبهای من
جز تو کی دارم بجز تو گفتگو
ای بگوشم گوشوار آرزو
گرچه یاران غافلند از یاد من
از دل دیوانه ی نا شاد من
عشق تو چون در دلم باشد چه غم
چون که تا روز قیامت با توام
آه من دیوانه ام دیوانه ام
جز تو با خلق جهان بیگانه ام بیگانه ام
دوستت دارم تو می خواهی مرا
باز می ترسم نمی دانم چرا
وای اگر روزی فراموشم کنی
با غم هجران هم آغوشم کنی
وای اگر نامم بمیرد بر لبت
یا فرو بنشیند این سوز تبت
آه می ترسم شبی طوفان شود
ساحل امید من ویران شود
گر ز دریا قطره ای هم کم شود
مرغ دریا سینه اش پر غم شود
ای دلت دریای پاک و روشنم
مرغ بوطیمار ِ این دریا منم

نوشته شده در دوشنبه ۱۸ بهمن ۱۳۸٩ساعت ۱٢:۳٩ ‎ب.ظ توسط persian boy نظرات ()

درخت را به نام برگ
بهار را به نام گل
دل شکفتة مرا به نام عشق
عشق را به نام درد
مرا به نام کوچکم صدا بزن! 

نوشته شده در جمعه ۱٩ آذر ۱۳۸٩ساعت ۸:٤٠ ‎ب.ظ توسط persian boy نظرات ()

دنیا را بد ساخته اند ...

 کسی را که دوست داری ، تورادوست نمی دارد .

 کسی که تورا دوست دارد ، تو دوستش نمی داری

 اما کسی که تو دوستش داری و او هم تو را دوست دارد به رسم و آئین هرگز به هم نمی رسید

و این رنج است .

 زندگی یعنی این...

دکتر شریعتی

نوشته شده در یکشنبه ۳٠ آبان ۱۳۸٩ساعت ٥:۳٦ ‎ب.ظ توسط persian boy نظرات ()

منم و چندتا قناری با یه زندگی ساده

یه درخت بید و سایه ش

همینم واسه م زیاده

منم و یه آشیونه

که فقط اسمش یه خونه ست

یه نهال گل نداده

همینم واسه م زیاده

منم و یه گلدون گل

روی تاقچه ی اتاقم

شده این گلدون کوچک وسعت تمام باغم

نه گله از بیش و از کم

نه گله از دل پر غم

دوست دارم همینی که هست

با تمام اشتیاقم

نوشته شده در پنجشنبه ٢٧ آبان ۱۳۸٩ساعت ٦:٠٠ ‎ب.ظ توسط persian boy نظرات ()

ای آشفته خوابهای من

برای دیدنتان

پیر شده ام

این روزها

سر بر بالین که می گذارم

سیاهی وجودم را فرا می گیرد

شکسته شده ام از این خوابهای دیده و نادیده

از این اندوه

که دیگر بر شبهایم هم سنگینی می کند

آن وقت ها

خدا زیر بالشم بود

سپید بود دنیا

سپید بود اندوه

سپید بود زندگی

دوست داشتن

دشمنی

و خشم

آن وقت ها

سپید بود خدا

این روزها دلم وان یکاد می خواهد

دلم خدای زیر بالشم را می خواهد.

نوشته شده در چهارشنبه ۱٩ آبان ۱۳۸٩ساعت ٧:۱۸ ‎ب.ظ توسط persian boy نظرات ()

یه آسمون آبی سقف اتاق منه شب های من پر خورشید مثل روزام روشنه...

     

نوشته شده در جمعه ۱٤ آبان ۱۳۸٩ساعت ۱٠:٢٥ ‎ب.ظ توسط persian boy نظرات ()

به قول بعضیا خدا در همین نزدیکی ست!

به خدا سپردمشون

بهتره دیگه بیشتر از این خودمو درگیر  این آدم های بی اهمیت نکنم

جلوی ضرر رو از هرجا  بگیری منفعته! 

دست نوشته های روزانه من در وبلاگ دفتر مشق ثبت میشه

خوشحال میشم سر بزنین

daftare-mashgh.persianblog.ir

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳ آبان ۱۳۸٩ساعت ٧:٥٢ ‎ب.ظ توسط persian boy نظرات ()

ببار ای بارون ببار
با دلُم گریه کن، خون ببار
در شبای تیره چون زلف یار
بهر لیلی چو مجنون ببار ای بارون

دلا خون شو خون ببار
بر کوه و دشت و هامون ببار
به سرخی لبای سرخ یار
به یاد عاشقای این دیار
به داغ عاشقای بی مزار ای بارون

ببار ای ابر بهار
با دلُم به هوای زلف یار
داد و بیداد از این روزگار
ماهُ دادن به شبهای تار ای بارون

ببار ای بارون ببار
با دلُم گریه کن، خون ببار
در شبای تیره چون زلف یار
بهر لیلی چو مجنون ببار ای بارون

پ ن : عجب هواییه امروز.همونجوریه که من دوست دارم.کاش بارون بیاد و همه غم و غصه های دلم رو بشوره
ببار ای بارون ببار

نوشته شده در دوشنبه ۱٠ آبان ۱۳۸٩ساعت ۱۱:٠٩ ‎ق.ظ توسط persian boy نظرات ()

امشب به قصه ی دل من گوش می کنی
فردا مرا چو قصه فراموش می کنی
 این دُر همیشه در صدف روزگار نیست 
می گویمت ولی توکجا گوش می کنی
دستم نمی رسد که در آغوش گیرمت
ای ماه با که دست در آغوش می کنی
گر گوش می کنی سخنی خوش بگویمت 
بهتر ز گوهری که تو در گوش می کنی
جام جهان ز خون دل عاشقان پر است
حرمت نگاه دار اگرش نوش می کنی
سایه چو شمع شعله در افکنده ای به جمع
زین داستان که با لب خاموش می کنی

ابتهاج 

نوشته شده در یکشنبه ٩ آبان ۱۳۸٩ساعت ٧:٢۸ ‎ب.ظ توسط persian boy نظرات ()


تو اون شام مهتاب کنارم نشستی عجب شاخه گل وار به پایم شکستی
قلم زد نگاهت به نقش آفرینی که صورت گری را نبود این چنینی
پری زاد عشق و مهاسا کشیدی خدا را به شور تماشا کشیدی
تو دونسته بودی چه خوش باورم من
شکفتی و گفتی از عشق پرپرم من
تا گفتم کی هستی تو گفتی یه بی تاب    تا گفتم دلت کو تو گفتی که دریاب
قسم خوردی بر ماه که عاشق ترینی       تو یک جمع عاشق تو صادق ترینی
همون لحظه ابری رخ ماه و آشفت        به خود گفتم ای وای مبادا دروغ گفت...

پ ن: تایپ کردن با یک دست خیلی سخته ولی ازون سخت تر شنیدن دروغه!!! و ازون سخت تر پی بردن به چهره واقعی و ناراحت کننده آدمیه که بهش علاقه داشتی

نوشته شده در جمعه ٧ آبان ۱۳۸٩ساعت ٩:٥٧ ‎ب.ظ توسط persian boy نظرات ()

با قلم میگویم...

 

ای همراه ... ای همزاد... ای هم سرنوشت...

 

هردومان حیران بازی های دوران های زشت

 

دردهایم را نوشتی دست خوش

 

اشک هایم را کجا خواهی نوشت؟!

نوشته شده در دوشنبه ۱٢ مهر ۱۳۸٩ساعت ٧:٢٤ ‎ب.ظ توسط persian boy نظرات ()

خوب به خودت نگاه کن

ببین چی داری از من

جز اینکه صدتا دنیا

فاصله داری از من

فاصله مون یه دنیاست

پس انتها نداره

ما مال هم نمیشیم

تو روز و من ستاره

نه قلب تو قلب منه

نه فکرمی همیشه

بیا به هم دروغ نگیم 

اینجوری حل نمیشه

نه یاد من مونده نه تو

که قلب کی نحیفه

مسلما بیشتر ازین

حافظه مون ضعیفه

انگار مهم نبود از اول

که آخرش چی میشه

نگفته ها زیاده اما این آخریشه

 هرکی بخواد میتونه 

تو قلب تو بشینه

خوب به خودت نگاه کن

فرق منو تو اینه

 

نوشته شده در پنجشنبه ۸ مهر ۱۳۸٩ساعت ۳:۳٠ ‎ب.ظ توسط persian boy نظرات ()

دلم گرفته است
دلم گرفته است

به ایوان میروم و انگشتانم را
بر پوست کشیده ی شب میکشم

چراغ های رابطه تاریک اند
چراغ های رابطه تاریک اند

کسی مرا به آفتاب
معرفی نخواهد کرد

کسی مرا به میهمانی گنجشک ها نخواهد برد

پرواز را به خاطر بسپار
                                       پرنده مردنی ست   
             

  (فروغ)

نوشته شده در یکشنبه ٤ مهر ۱۳۸٩ساعت ۸:۳٤ ‎ب.ظ توسط persian boy نظرات ()

کاشکی تو رو سرنوشت ازم نگیره
می ترسه دلم بعد رفتنت بمیره

اگه خاطره هام یادم میارن تو رو
لاآقل از تو خاطره هام نرو

کی مث من واسه تو قلب شکستش می زنه ؟
آخه کی واسه تو مث منه ؟

بمـــــــــــون
دل من فقط به بودنت خوشه
من و فکر رفتن تو می کشه
لحظه هام تباهه بی تو
زندگیم سیاه بی تو
نمی تونم

                                            "محسن یگانه"

نوشته شده در پنجشنبه ۱ مهر ۱۳۸٩ساعت ۱۱:٤٤ ‎ق.ظ توسط persian boy نظرات ()

آسمان همچو صفحه دل من

روشن از جلوه های مهتابست

امشب از خواب خوش گریزانم

که خیال تو خوشتر از خوابست

خیره بر سایه های وحشی بید

می خزم در سکوت بستر خویش

باز دنبال نغمه ای دلخواه

می نهم سر بروی دفتر خویش

تن صدها ترانه می رقصد

در بلور ظریف آوایم

لذتی ناشناس و رؤیا رنگ

می دود همچو خون به رگ هایم

آه ... گوئی ز دخمه دل من

روح شبگرد مه گذر کرده

یا نسیمی در این ره متروک

دامن از عطر یاس تر کرده

بر لبم شعله های بوسه تو

می شکوفد چو لاله گرم نیاز

در خیالم ستاره ای پر نور

می درخشد میان هاله راز

ناشناسی درون سینه من

پنجه بر چنگ و رود می ساید

همره نغمه های موزونش

گوئیا بوی عود می آید

آه ... باور نمی کنم که مرا

با تو پیوستنی چنین باشد

نگه آندو چشم شورافکن

سوی من گرم و دلنشین باشد

بی گمان زان جهان رؤیائی

زهره بر من فکنده دیده عشق

می نویسم بروی دفتر خویش

"جاودان باشی ای سپیده عشق"

فروغ فرخزاد

                                              دوستت دارم

نوشته شده در چهارشنبه ۳۱ شهریور ۱۳۸٩ساعت ٩:٢۱ ‎ق.ظ توسط persian boy نظرات ()

بسوزان…همه ی برگ های ریخته ام را…برگ برگ خاطراتم را بسوزان…قلب های کنده شده بر تنه ام…نام های حک شده را…یادگاری ها را بسوزان…د
این فکر روسپی را…این اندیشه ی هر جایی را به سنگسار شراره های آتش نشان…د

بسوزان مرا که در سوز تازیان بادم…جانانه جانم را بگیر.کفن پوشان بر این درخت عریان. میدانم این شاخه های خشکیده آشیان چلچله های امیدت را درخور نیست…بی گمان عشق تو کبریت بی خطر است شک نکن من خوب خواهم سوخت…گرم خواهی شد…گرم گرم…من نگاهم را به چشمان تو خواهم دوخت.هدیه کن هرم نگاهت را…چوب خشکم خوب خواهم سوخت.روشن کن این شب رو سیاه را…بی صدا خواهم سوخت…د

سوز آذر آزارت می دهد آتش نشان بر پیکر بی بارم.من جز این چیزی ندارم بر تو تقدیم کنم جز اینکه بسوزم تا نیابی رد پای سوز سرما را…بگذار بر خاطرت یادواره ای گرم باشم…بسوزانم ور نه خواهم مرد…چون درختی گمنام…جون گیاهی بی بر…مریم اما پر پر…من خشکیده را هم داستان مرد هیزم شکن مکن…د

بسوزان…شعله وارم کن…آتشم زن…خاکسترم کن…د
ور تو خواهی تکیه زن بر تنم…شک نکن تکیه گاهت خواهم ماند اما وگر آتشم زنی تا ابد برایت خواهم سوخت…تا همیشه…تا انتهای مرز بودن…د
در کوچه سار پاییزی که شادمانه بر اندام ترد طرد شده برگها گام مینهی
 یاد آور مرا که ریختم…همه ی برگ ها را…د

بسوزان مرا…د

تو پر از بارانی
من پر از بی برگی
تو پر از ابر بهار
من پر از دلتنگی

من بری از بر و بارم
تو پر از حسرت چیدن
من پر از نفرت رفتن
تو پر از شوق رسیدن

من پر از هوای مهرم
تو پر از آتش مرداد
من غروب زرد پاییز
تو طلوع سرخ خرداد

گرچه دورم از تو
تو به من نزدیکی
آتشت خواهم بود
من در این تاریکی

چشم امیدم را
بر تو من خواهم دوخت
هرم چشمانت را
هدیه کن خواهم سوخت

سیذارتا-آذر87

نوشته شده در پنجشنبه ٢٥ شهریور ۱۳۸٩ساعت ٤:٢۱ ‎ب.ظ توسط persian boy نظرات ()

در شبان غم تنهایی خویش
عابد چشم سخنگوی توام
من در این تاریکی
من در این تیره شب جانفرسا
زائر ظلمت گیسوی توام
گیسوان تو پریشانتر از اندیشه ی من
گیسوان تو شب بی پایان
جنگل عطرآلود
شکن گیسوی تو
موج دریای خیال
کاش با زورق اندیشه شبی
از شط گیسوی مواج تو من
بوسه زن بر سر هر موج گذر می کردم
کاش بر این شط مواج سیاه
همه ی عمر سفر می کردم
من هنوز از اثر عطر نفسهای تو سرشار سرور
گیسوان تو در اندیشه ی من
گرم رقصی موزون
کاشکی پنجه ی من
در شب گیسوی پر پیچ تو راهی می جست
چشم من چشمه ی زاینده ی اشک
گونه ام بستر رود
کاشکی همچو حبابی بر آب
در نگاه تو رها می شدم از بود و نبود

نوشته شده در پنجشنبه ۱۸ شهریور ۱۳۸٩ساعت ۱٠:٢٠ ‎ب.ظ توسط persian boy نظرات ()

سوت و کورم شوق و شورم مرده است

غم نشاطم را به یغما برده است

عمر ما در کوچه های شب گذشت

زندگی یک دم به کام ما نگشت

بی تفاوت بی هدف بی آرزو

می روم در چاه تاریکی فرو

عاقبت یک شب نفس گوید که بس

وز تپیدن باز میماند نفس

مرغ کوری می گشاید بال خویش

می کشد جان مرا دنبال خویش

باد سردی می وزد در باغ یاد

برگ خشکی می رود همراه باد

نوشته شده در پنجشنبه ۱۸ شهریور ۱۳۸٩ساعت ٩:٤٧ ‎ب.ظ توسط persian boy نظرات ()

توقع چندانی نداشتم

کمی وفاداری و  صداقت

کمی همدلی و صمیمیت

زندگی میکردم برای تو

به عشق تو

اما دریغ...

همه چیز تمام شد

از پشت پنجره رفتنت را نظاره میکنم

خاطراتت برایم زنده می شود

سکوت...!

اینک به جای تو سکوت خانه هم کلام من ست

و هجوم بی امان درد هم نشینم شده

و اشک به جای لب های تو بر روی گونه ام بوسه میزند...

مصطفی نقی پور ١۵/۶/٨٩

نوشته شده در دوشنبه ۱٥ شهریور ۱۳۸٩ساعت ۱۱:۱٥ ‎ق.ظ توسط persian boy نظرات ()

همه می پرسند
چیست در زمزمه مبهم آب
چیست در همهمه دلکش برگ
چیست در بازی آن ابر سپید
روی این آبی آرام بلند
که تو را می برد
این گونه به ژرفای خیال
چیست در خلوت خاموش کبوترها
چیست در کوشش بی حاصل موج
چیست در خنده جام
که تو چندین ساعت
مات و مبهوت به آن می نگری
نه به ابر
نه به آب
نه به برگ
نه به این آبی آرام بلند
نه به این خلوت خاموش کبوترها
نه به این آتش سوزنده که
لغزیده به جام
من به این جمله نمی اندیشم
من مناجات درختان را هنگام سحر
رقص عطر گل یخ را با باد
نفس پاک شقایق را در سینه کوه
صحبت چلچله ها را با صبح
بغض پاینده هستی را در گندم زار
گردش رنگ و طراوت را در گونه گل
همه را می شنوم
می بینم
من به این جمله نمی اندیشم
به تو می اندیشم
ای سراپا همه خوبی
تک و تنها به تو می اندیشم
همه وقت
 همه جا
من به هر حال که باشم به تو می اندیشم
تو بدان این را تنها تو بدان
تو بیا
تو بمان با من تنها تو بمان
جای مهتاب به تاریکی شب ها تو بتاب
من فدای تو به جای همه گل ها
تو بخند
اینک این من که به پای تو درافتاده ام باز
ریسمانی کن از آن موی دراز
تو بگیر
تو ببند
تو بخواه
پاسخ چلچله ها را تو بگو
قصه ابر هوا را تو بخوان
تو بمان با من تنها تو بمان
در دل ساغر هستی تو بجوش
 من همین یک نفس از جرعه جانم باقی است
آخرین جرعه این جام تهی را تو بنوش

فریدون مشیری

تقدیم به عزیز دل خودم

نوشته شده در شنبه ٢۳ امرداد ۱۳۸٩ساعت ۱:۱۳ ‎ب.ظ توسط persian boy نظرات ()

سراب رد پای تو کجای قصه پیدا شد؟

کجا دستاتو گم کردم که پایان من اینجا شد

کجای قصه خوابیدی که من تو گریه بیدارم

که هر شب هرم دستاتو

به آغوشم بدهکارم

تو با دلتنگی های من تو با این جاده همدستی...

ترانه سرا: روزبه بمانی

خواننده: داریوش

            

نوشته شده در جمعه ۸ امرداد ۱۳۸٩ساعت ۱۱:٢٧ ‎ق.ظ توسط persian boy نظرات ()

آنکس که میگفت دوستم دارد عاشقی نبود که به شوق من آمده باشد بلکه رهگذری بود که روی برگهای خشک پاییزی راه میرفت و صدای خش خش برگهای خشک پاییزی همان آوازی بود که من گمان میکردم میگوید دوستت دارم.

پ ن:

دوست داشتن به گفتار نیست به رفتار و عمله به وفاداریه .کسی که حاضره به خاطر هرچیزی پا روی دوست داشتنش بگذاره عاشق نیست

دلگیرم

 

نوشته شده در سه‌شنبه ٢٩ تیر ۱۳۸٩ساعت ۱٢:٥۳ ‎ب.ظ توسط persian boy نظرات ()

 

روزگار بهتری از راه می رسد

کسی نگفته است که زندگی کار ساده ایست،گاهی بسیار سخت و ناخوشایند می نماید.

اما با تمام فراز و فرودهایش، زندگی ...از ما انسانی بهتر و نیرومند تر می سازد.

حتی اگر در لحظه حقیقت آن را در نیابیم.

به یاد آر ...

که در آزردگی، رنج از خود دور داری،و در دلتنگی، بگذاری اشکهایت جاری شوند،

و در خشم خود را رها سازی،و در ناکامی بر خود چیره شوی،تا می توانی یار خود باش.

می توانی بهترین دوست خود باشی،اما به هنگام آشفتگی مرا خبر کن!

می کوشم، بدانم چه وقت باید در کنارت باشم.اما گاه ممکن نیست، پس خبرم کن.

عشق بالاترین هدیه ای است که می توانیم به یکدیگر بدهیم.و ایثار یکی از بزرگترین لذت هایی است که به ما ارزانی شده.

من اینجایم هر زمان و همیشه،تا هر آنچه دارم به تو هدیه دهم

                  

نوشته شده در سه‌شنبه ٢٢ تیر ۱۳۸٩ساعت ۱:۳٠ ‎ب.ظ توسط persian boy نظرات ()

ای که پرواز را از خاطرت بردی                  

آشیانت را اگر که هر کجا بردی

                                 آسمانت را مبر از یاد                                  

   من آن آسمان بی کران هستم         ساده و صمیمی و بی گناه            

              من اسیر شبی بلند هستم        ناگزیر و نا امید و بی پگاه        

        از سپیدی ستاره ها یاد کن        گر به ظلمت شبی می کنی نگاه

                                     من اگر غمگینم

                           چون تو را بیشتر ازین می بینم

                             که به خلوت ببری خشم خودت را

                          و فراموش کنی قلب پر از کینه ی خود را

                               شاعر:     مصطفی نقی پور

                              http://www.taranehbazee.blogfa.com

نوشته شده در جمعه ٤ تیر ۱۳۸٩ساعت ٢:۱۳ ‎ق.ظ توسط persian boy نظرات ()

امشب دلگیرم

حزن تمام وجودم را فرا گرفته

احساس ناکامی میکنم

خدایا... کمک...!

 

 

 

نوشته شده در پنجشنبه ۳ تیر ۱۳۸٩ساعت ۱:٤٦ ‎ق.ظ توسط persian boy نظرات ()

روی لبهای مُدارا نقش لبخندی معطل !

 مهربانی ها خلاصه

 کینه ورزی ها مفصل

عرصه ی دلهای خالی دستهای ظاهراً پر

بی توقف در تکاپو خط تولید تنفر!

نوشته شده در یکشنبه ۳٠ خرداد ۱۳۸٩ساعت ۱٢:۳٦ ‎ب.ظ توسط persian boy نظرات ()


تو نیستی
و من خوب می‌دانم،
این دل گرفته هر چقدر هم ببارد
نه خزان تنهایی ام
می شود بهار
نه کویر سینه‌ام
لاله زار
و  نه یأس واژه های ذهنم
یاس سپید!

 اما
بغض می شوم
تا ببارم
 
شاید به کنج آسمان دلم
پیدا شوی
رنگین کمانم!

 

 

 

نوشته شده در چهارشنبه ۱٢ خرداد ۱۳۸٩ساعت ۸:۳٢ ‎ب.ظ توسط persian boy نظرات ()

من تمنا کردم

که تو با من باشی

تو به من گفتی

هرگز ، هرگز

پاسخی سخت و درشت

ومرا غصه این هرگز کشت
نوشته شده در چهارشنبه ۱٢ خرداد ۱۳۸٩ساعت ٧:۳٥ ‎ب.ظ توسط persian boy نظرات ()


هزار جهد بکردم که سر عشق بپوشم
نبود بر سر آتش میسرم که نجوشم
به هوش بودم از اول که دل به کس نسپارم
شمایل تو بدیدم نه صبر ماند و نه هوشم
حکایتی ز دهانت به گوش جان من آمد
دگر نصیحت مردم حکایتست به گوشم
مگر تو روی بپوشی و فتنه بازنشانی
که من قرار ندارم که دیده از تو بپوش
من رمیده دل آن به که در سماع نیایم
که گر به پای درآیم به دربرند به دوشم
بیا به صلح من امروز در کنار من امشب
که دیده خواب نکردست از انتظار تو دوشم
مرا به هیچ بدادی و من هنوز بر آنم
که از وجود تو مویی به عالمی نفروشم
به زخم خورده حکایت کنم ز دست جراحت
که تندرست ملامت کند چو من بخروشم
مرا مگوی که سعدی طریق عشق رها کن
سخن چه فایده گفتن چو پند میننیوشم
به راه بادیه رفتن به از نشستن باطل
و گر مراد نیابم به قدر وسع بکوشم

(سعدی)

نوشته شده در چهارشنبه ۱٢ خرداد ۱۳۸٩ساعت ٧:٢٠ ‎ب.ظ توسط persian boy نظرات ()

هر چه شکفتم تو ندیدی مرا
رفتی و افسوس نچیدی مرا
ماندم و پژمرده شدم ریختم
تا که به دامان تو آویختم
وای مرا ساده سپردی به باد
حیف که نشناخته بردی ز یاد
همسفر بادم از آن پس مدام
میگذرم بی خبر از بام وشام
میرسم اما به تو روزی دگر
پنجره را باز گذاری اگر
پنجره را باز گذاری اگر

 

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۱ خرداد ۱۳۸٩ساعت ۱۱:٥٧ ‎ب.ظ توسط persian boy نظرات ()

آری معصومیت کودکیهایم

گم شده است،

اما من هنوز هم همان کودک

عاشقم و ساده دل!

و همچنان در انتظار....

در انتظار ظهور آن لحظه رویایی ...

من اینجا تنها ماندم!

خدایا مرا به بغضی که از تو

میشکند بسپار...

نوشته شده در جمعه ۳۱ اردیبهشت ۱۳۸٩ساعت ۳:۳٥ ‎ق.ظ توسط persian boy نظرات ()

هم صدای شب من زندگی بودن نیست.
       در رگ سبز حیات   جای پوسیدن نیست.
              زندگی چون نهری است که تمامش شکن است.
                        زندگی بودن نیست !   زندگانی شدن است .

نوشته شده در سه‌شنبه ٢۸ اردیبهشت ۱۳۸٩ساعت ٤:٢٦ ‎ب.ظ توسط persian boy نظرات ()

تو را هیچگاه نمی توانم از زندگی ام پاک کنم

چون تو پاک هستی

می توانم تو را خط خطی کنم

که آن وقت در زندان خط هایم برای همیشه ماندگار میشوی

و وقتی که نیستی بی رنگی روزهایم را با مداد رنگی های یادت رنگ می زنم

 

             

نوشته شده در شنبه ٢٥ اردیبهشت ۱۳۸٩ساعت ۱٠:٢٠ ‎ب.ظ توسط persian boy نظرات ()

دلم گرفته است

 دلم گرفته است

 به ایوان می روم

 و انگشتانم را بر پوست کشیده ی شب می کشم

چراغ های رابطه تاریکند

چراغ های رابطه تاریکند

کسی مرا به آفتاب معرفی نخواهد کرد

کسی مرا به مهمانی گنجشک ها نخواهد برد

پرواز را به خاطر بسپار

پرنده مردنی ست ...

فروغ فرخزاد

پ ن : حال امروز من...!

نوشته شده در چهارشنبه ٢٢ اردیبهشت ۱۳۸٩ساعت ٩:۱٦ ‎ب.ظ توسط persian boy نظرات ()


زمان را
کاسه ای نیست
تا که لبریز شود
فضیلتی رونده دارد
بسان آب
و صراحت مکرری
بسان سال
اما
لحظه هایی
به وسعت نامریی یک خاطره
باز می گرداند آب را
به سرچشمه
و می برد دل را
به کهن سردابه ها
تا نوازش دهد
خاطرات بودنی قدیم را

 

نوشته شده در شنبه ۱۸ اردیبهشت ۱۳۸٩ساعت ٩:٢۳ ‎ب.ظ توسط persian boy نظرات ()

ای قلم بشکن تو از این آه من

یا بسوز از این غم جانکاه من

یا برایش نامه ای از دل نویس

یا بکش شکل مرا با چشم خیس

ای قلم از من برایش ناله کن

شعرهایم را برایش نامه کن

ای قلم

ای شاهد شب های من

ای که هستی همدم تنهای من

ای قلم اشکت نمی ریزد چرا؟

می برم حسرت به صبرت مرحبا

ای قلم

آخر نمی سوزی؟بگو

از نگارش های من آتش بجو

ای قلم

در دست من فریاد کن

از غمم در هر کجا بیداد کن

ای قلم ای شاهد این آه من

بشکن آخر از غم جانکاه من...

  شاعر:؟ 

نوشته شده در پنجشنبه ۱٦ اردیبهشت ۱۳۸٩ساعت ٢:٤٥ ‎ب.ظ توسط persian boy نظرات ()

آه...

لذت آزادی....

پ ن :لذت آزادی را کسی درک میکند که طعم اسیری را چشیده باشد

نوشته شده در سه‌شنبه ۱٤ اردیبهشت ۱۳۸٩ساعت ۸:٠۳ ‎ب.ظ توسط persian boy نظرات ()

پا به خواب تو گذاشتم

بس که بیداری کشیدم

من چقدر حوصله کردم

تا به خواب تو رسیدم

کاشکی دوست داشتن های ما

عشق های همیشه ای بود

قلبا فانوس های روشن

دنیا باغ شیشه ای بود

پشت خنده ی من اشکه

پشت گریه ی تو خنده

کی تو این بازی تازه

دل کهنه می پسنده

با تو بارونی و عاشق

زیر چتری که خیاله

چقدر این قصه قشنگه

چقدر این لحظه محاله

 

ترانه سرا : عبدلجبار کاکایی

خواننده : فریدون آسرایی

نوشته شده در جمعه ۳ اردیبهشت ۱۳۸٩ساعت ۱:٥۱ ‎ب.ظ توسط persian boy نظرات ()

چون می گذرد غمی نیست !!

قصه ی آن دختر نابینا را می دانی ؟

که از خودش تنفر داشت

از تمام دنیا تنفر داشت ؛


و فقط یکنفر را دوست داشت

دلداده اش را

و با او چنین گفته بود

« اگر روزی قادر به دیدن باشم

حتی اگر بتوانم دنیا را برای یک لحظه ببینم

عروس حجله گاه تو خواهم شد »

***

و چنین شد که آمد آن روزی که یک نفر پیدا شد

که حاضر شود چشمهای خودش را به دختر نابینا بدهد

و دختر ، آسمان را دید و زمین را

رودخانه ها و درختها را

آدمیان و پرنده ها را

و نفرت از روانش رخت بر بست

***

دلداده به دیدنش آمد

و یاد آورد وعده دیرینش را :

« بیا و با من عروسی کن

ببین که سالهای سال منتظرت مانده ام »

***

دختر برخود بلرزید

و به زمزمه با خود گفت :

« این چه بخت شومی است که مرا رها نمی کند ؟ »

دلداده اش هم نا بینا بود

و دختر قاطعانه جواب داد:

قادر به همسری با او نیست

 ***

دلداده رو به دیگر سو کرد

که دختر اشکهایش را نبیند

و در حالی که از او دور می شد گفت

« پس به من قول بده که مواظب چشمانم باشی  »

نوشته شده در پنجشنبه ٢٦ فروردین ۱۳۸٩ساعت ۸:٢٤ ‎ب.ظ توسط persian boy نظرات ()

من آن مرغم که افکندم به دام سد بلا خود را

به یک پرواز بی هنگام کردم مبتلا خود را

نه دستی داشتم بر سر، نه پایی داشتم در گل

به دست خویش کردم اینچنین بی دست و پا خود را

چنان از طرح وضع ناپسند خود گریزانم

که گر دستم دهد از خویش هم سازم جدا خود را

گر این وضع است می‌ترسم که با چندین وفاداری

شود لازم که پیشت وانمایم بیوفا خود را

چو از اظهار عشقم خویش را بیگانه می‌داری

نمی‌بایست کرد اول به این حرف آشنا خود را

وحشی بافقی

نوشته شده در سه‌شنبه ٢٤ فروردین ۱۳۸٩ساعت ٤:٠۱ ‎ب.ظ توسط persian boy نظرات ()

تنها نرو این راه  رفتن نیست
دنیای تو چیزی بجز من نیست

تو از خودت چیزی نمیدونی
تنها نرو... تنها نمیتونی
میری که با فکرِ تو تنها شم
میری که همدرد  خودم باشم
تو آخر  راهو نمیدونی
تنها نرو... تنها نمیتونی
من حال این روزاتو میدونم
چیزی نگو
چشماتو میخونم
این جاده تا وقتی نفس داره
چشماشو از تو بر نمیداره
من از هوای جاده دلگیرم
از فکرشم دلشوره میگیرم

این آینه توو فکر  شکستن نیست
باور نکن این صورت من نیست
دستامو با احساس تو بستم
من بی نهایت با تو همدستم
تا جاده میره سمت بیراهه
گم کن منو این آخرین راهه

نوشته شده در شنبه ٢۱ فروردین ۱۳۸٩ساعت ۸:٠٩ ‎ب.ظ توسط persian boy نظرات ()

بی تو طوفان زده دشت جنونم

صید افتاده به خونم

تو چه سان میگذری

غافل از اندوه درونم

بی من از کوچه گذر کردی و رفتی

بی من از شهر سفر کردی و رفتی

قطره ای اشک درخشید به چشمان سیاهم

تا خم کوچه به دنبال تو لغزید نگاهم

 تو ندیدی

نگه ات هیچ نیفتاد به راهی که گذشتی

چو در خانه ببستم دگر از پای نشستی

گوییا زلزله امد گوییا خانه فرو ریخت سر من

بی تو من در همه شهر غریبم

بی تو کس نشنود از این دل بشکسته صدایی

برنخیزد دگر از مرغک پربسته نوایی

تو همه بود و نبودی

تو همه شعر و سرودی چه گریزی ز بر من؟

که زکویت نگریزم

گر بمیرم ز غم دل با تو هرگز نستیزم

من و یک لحظه جدایی

نتوانم - نتوانم

بی تو من زنده نمانم

هما میر افشار

این شعر رو هما میر افشار در جواب شعر زیبای مهتاب از فریدون مشیری سروده (بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم...)

نوشته شده در چهارشنبه ۱۸ فروردین ۱۳۸٩ساعت ۱:۳٤ ‎ب.ظ توسط persian boy نظرات ()

آهی کشید غمزده پیری سپید موی

افکند صبحگاه، در آیینه چون نگاه

در لابلای موی چو کافور خویش دید

یک تار مو سیاه!

در دیدگان مضطربش اشک حقله زد.

در خاطرات تیره و تاریک خود دوید.

سی سال پیش، نیز،در آیینه دیده بود:

یک تار مو سپید!

درهم شکست چهرۀ محنت کشیده اش

دستی به موی خویش فرو برد و گفت:«وای!»

اشکی بر روی آیینه افتاد و ناگهان

بگریست های های !

دریای خاطرات زمان گذشته بود

هر قطره ای که بر رخ آیینه می چکید

در کام موج، ضجۀ مرگ غریق را

از دور می شنید.

طوفان فرو نشست، ولی دیدگان پیر

می رفت باز در دل دریا به جستجو

در آب های تیرۀ اعماق خفته بود:

یک مشت آرزو...!

فریدون مشیری

نوشته شده در سه‌شنبه ۱٧ فروردین ۱۳۸٩ساعت ۱:٥٠ ‎ب.ظ توسط persian boy نظرات ()

میون یه دشت لخت زیر خورشید کویر
مونده یک مرداب پیر توی دست خاک اسیر
منم اون مرداب پیر از همه دنیا جدام
داغ خورشید به تنم زنجیر زمین به پام

من همونم که یه روز می خواستم دریا بشم
می خواستم بزرگترین دریای دنیا بشم
آرزو داشتم برم تا به دریا برسم
شبو آتیش بزنم تا به فردا برسم

اولش چشمه بودم زیر آسمون پیر
اما از بخت سیام راهم افتاد به کویر
چشم من به اونجا بود پشت اون کوه بلند
اما دست سرنوشت سر رام یه چاله کند

توی چاله افتادم خاک منو زندونی کرد
آسمونم نبارید اونم سرگرونی کرد
حالا یه مرداب شدم یه اسیر نیمه جون
یه طرف میرم تو خاک یه طرف به آسمون

خورشید از اون بالاها زمینم از این پایین
هی بخارم می کنن زندگیم شده همین
با چشام مردنمو دارم اینجا می بینم
سرنوشتم همینه من اسیر زمینم

هیچی باقی نیست ازم لحظه های آخره
خاک تشنه همینم داره همراش می بره
خشک میشم تموم میشم فردا که خورشید میاد
شن جامو پر می کنه که میاره دست باد

 

نوشته شده در یکشنبه ۱٥ فروردین ۱۳۸٩ساعت ٧:٥٥ ‎ب.ظ توسط persian boy نظرات ()

          باز کن پنجره ها را ای دوست
          هیچ یادت هست
          که زمین را عطشی وحشی سوخت
          برگ ها پژمردند
          تشنگی با جگر خاک چه کرد
          هیچ یادت هست 
          توی تاریکی شب های بلند
          سیلی سرما با تاک چه کرد 
          با سرو سینه گلهای سپید
          نیمه شب باد غضبناک چه کرد 
          هیچ یادت هست
          حالیا معجزه باران را باور کن
          و سخاوت را در چشم چمنزار ببین
          و محبت را در روح نسیم 
          که در این کوچه تنگ
          با همین دست تهی
          روز میلاد اقاقی ها را
          جشن میگیرد
          خاک جان یافته است
           تو چرا سنگ شدی
           تو چرا اینهمه دلتنگ شدی
           باز کن پنجره ها را
           و بهاران را 
           باور کن 
         

           فریدون مشیری

                             

نوشته شده در سه‌شنبه ٢٥ اسفند ۱۳۸۸ساعت ٥:٤٢ ‎ب.ظ توسط persian boy نظرات ()

         ...

         باز کن پنجره را
         باز کن پنجره را
         در بگشا
         که بهاران آمد
         که شکفته گل سرخ
         به گلستان آمد
         باز کن پنجره را
         که پرستو می شوید در چشمه ی نور
         که قناری می خواند
         می خواند آواز سرور
         که : بهاران آمد
         که شکفته گل سرخ به گلستان آمد "
         سبز برگان درختان همه دنیا را
         نشمردیم هنوز
         من صدا می زنم :
         " باز کن پنجره ، باز آمده ام
         من پس از رفتنها ، رفتنها ؛
         با چه شور و چه شتاب
         در دلم شوق تو ، اکنون به نیاز آمده ام "

         ...

حمید مصدق

           

نوشته شده در سه‌شنبه ٢٥ اسفند ۱۳۸۸ساعت ٤:٥۱ ‎ب.ظ توسط persian boy نظرات ()

نه می شه باورت کنم    نه می شه از تو رد بشم

نه می شه خوب من بشی    نه می شه با تو بد بشم

نه دل دارم که بشکنی    نه جون دارم فدات کنم

نه پای موندن منی    نه می تونم رهات کنم

نه می تونه تو خلوتش    دلم صدا کنه تو رو

نه می تونم بگم:بمون    نه می تونم بگم:برو

کجا برم که عطر تو    نپیچه توی لحظه هام؟

قصه مو از کجا بگم    که پا نگیری تو صدام؟

چه جوری از تو بگذرم؟    تویی که معنی منی

تویی که از منی اگر    تیشه به ریشه می زنی

نه ساده ای نه خط خطی    نه دشمنی نه همنفس

نه با تو جای موندنه    نه مونده راه پیش و پس

نه می شه با تو باشمو    اسیر دست غم نشم

فقط می خوام با خواستنت    تا هستم از تو کم نشم...

نوشته شده در دوشنبه ٢٤ اسفند ۱۳۸۸ساعت ۱:٥٥ ‎ب.ظ توسط persian boy نظرات ()

بزرگ ترین اعتراف زندگی

شب های  تارمان را چگونه باید روشن کنیم و روزهای سردمان را با چه خورشیدی باید گرم نگاه داریم؟ این جا دیگر رد پاها هم بر خاک سرد نمی ماند، تا بار دیگر باز گردیم و ببینیم از کدام راه رفتیم و از کدام راه باید برویم.

 چه دشوار شده، زیستن در جهانی که آینه هایش موج دارد و ما را مواج نشان می دهد، سخت است. ما در آب هم نمی توانیم، چهره مان را بنگریم. این جا کسانی هستند که کارشان گل کردن آب هاست. گل کردن روشنایی ها، چشمه ها.

 به چه کسی می توانیم در این سرای بی کسی اعتماد کرد و نگریست و از او خواست که به چهره ما بنگرد و بگوید ما چه شکلی هستیم. این جا همه چهره ها خاموش اند و همه نگاه ها، بی سو.

 کسی را می خواهیم که به چهره ما بنگرد و لبخند بر لبان مان، با نگاه مهربانش بکارد و برای باغ دل مان بارانی باشد، بارانی بهاری، بارانی که جان مان را شکوفا می سازد و دل مان را روشن می گرداند.

 ما دل مان برای روشنایی ها پایدار تنگ شده است.

ما دل مان برای نسیم های بهاری و نوروزی تنگ شده، ما دل مان برای لحظه تولد خودمان تنگ شده است. ما دلمان بر ای لحظه زیبای شکفتن و روییدن تنگ شده است. اصولا دل ما تنگ شده است، این دل غم بار، گرفته است.

 بد جور گرفته است و کسی را نمی یابد که سفره اش را باز کنیم و غم های مان را یک به یک بر سر سفره بنشانیم و نشان دهیم و دوای دردمان را بخواهیم از او.

 ما این جا غریبیم، این بزرگ ترین اعتراف زندگی مان است. همه این را بر زبان آوردیم که ما این جا آن قدر غریبیم که واژه غریبی کفایت مان نمی کند و نمی خواهیم که در غربت بمانیم و در غربت بمیریم، که مرگ در غربت، یعنی پایان. ما می خواهیم به سرای دوست، راه یابیم و دل مان را، این ویرانه ای سوت و کور را آباد سازیم.

 

همایون جامی

نوشته شده در شنبه ٢٢ اسفند ۱۳۸۸ساعت ٥:٠٩ ‎ب.ظ توسط persian boy نظرات ()


 
بدون شک تابلویی که در زیر می بینید روایت کننده ی یکی از جذاب ترین و دراماتیک ترین داستان های تاریخ ایران می باشد. این تابلو اثر وینسنت لوپز هنرمند اسپانیایی قرن 18 می باشد. حقیقت این است که با با دیدن این تابلو و نبودن هیچ توضیحی برای آن بسیار کنجکاو شدم تا ببینم که موضوع چیست و البته با جستجو در سایت های فارسی به روایات متناقضی از این داستان برخوردم اما متوجه شدم که همه روایات ازیک منشا یعنی لغت نامه دهخدا هستند که چون به صورت تکه تکه نقل شده اند متناقض به نظر می رسند.
 
اما من برای شما خلاصه ای از منبع اصلی یعنی لغت نامه دهخدا زیر عنوان نام پانته آ می آورم به امید اینکه لذت ببرید و نیز پند بگیرید!
شایان ذکر است که دهخدا نیز بر اساس روایت گزنفون نقل می کند.

 کوروش در برابر اجساد پانته آ و شوهرش

داستان از این قرار است که ماد ها پس از برگشت از جنگ شوش غنایمی برای خود آورده بودند که بعضی از آنها را برای پیشکش به نزد کوروش آوردند. از آن جمله زنی بود بسیار زیبا که گفته می شد زیباترین ه زنان شوش به حساب می آمد و پانته آ نامیده می شد وشوهر او به نام آبراداتاس برای ماموریتی از جانب پادشاه خود به ماموریت رفته بود.
چون وصف زیبایی زن را به کوروش گفتند و نیز از آبراداتاس نام بردند کوروش گفت صحیح نیست که این زن شوهردار از آن من شود و او را به یکی از ندیمان خود سپرد تا او را نگه دارد تا هنگامی که شوهرش از ماموریت بازگشت او را به شوهرش بازسپارند.
در این هنگام اطرافیان کوروش با توصیف زیبایی های این زن به او گفتند لااقل یک بار او را ببین شاید که نظرت عوض شد! اما کوروش گفت : نه , می ترسم او را ببینم و عاشقش بشوم و نتوانم او را به شوهرش پس بدهم …
ندیم کوروش که مردی بود به نام آراسپ و پانته آ را به او سپرده بودند عاشق این زن شد و خواست که از او کام بگیرد. به ناچار پانته آ از کوروش درخواست کمک کرد و کوروش نیز آراسپ را سرزنش کرد و زن را از دست او نجات داد و البته آراسپ مرد نجیبی بود و به شدت شرمنده شد و در ازای آن کار به دنبال آبراداتاس رفت (از طرف کوروش) تا او را به سوی ایران فرا بخواند .
سپس آبرداتاس به ایران آمده و از ما وقع اطلاع حاصل یافت. پس برای جبران جوانمردی کوروش برخود لازم دید که در لشکر او خدمت کند.
می گویند در هنگامی که آبراداتاس به سمت میدان جنگ روان بود پانته آ دستان او را گرفت و در حالی که اشک از چشمانش سرازیر بود گفت: << قسم به عشقی که من به تو دارم و عشقی که تو به من داری… کوروش به واسطه جوانمردی که در حق ما کرد اکنون حق دارد که ما را حق شناس ببیند. زمانی که اسیر او و از آن او شدم او نخواست که مرا برده خود بداند ونیز نخواست که مرا با شرایط شرم آوری آزاد کند بلکه مرا برای تو که ندیده بود حفظ کرد.. مثل اینکه من زن برادر او باشم … >>
خلاصه اینکه در جنگ مورد اشاره آبراداتاس کشته می شود و پانته آ به بالای جسد او می رود و به شیون وزاری می پردازد. کوروش به ندیمان پانته آ سفارش می کند که  مواظب باشند کاردست خودش ندهد . شیون و زاری این زن عاشق هنوز در گوش تاریخ می پیچد و تن هر انسانی را به لرزه در می آورد که می گفت :<< افسوس ای دوست باوفا و خوبم ما را گذاشتی و در گذشتی … به درستی که همانند یک فاتح در گذشتی >>
پس از آن در پی غفلت ندیمه چاقویی که همراه داشت را در سینه خود فرومی کند و در کنار جسد شوهرش جان می سپارد .
هنگامی که خبر به کوروش می رسد ندیمه نیز از ترس خود را می کشد برای همین است که در تایلو جسد زنان دو تا است . و باقی داستان که در تابلو مشخص است . آری چنین است که بزرگمردی  به نام کوروش در تاریخ جاودانه می شود

نوشته شده در شنبه ٢٢ اسفند ۱۳۸۸ساعت ۳:٢٧ ‎ب.ظ توسط persian boy نظرات ()

      ماه من...
        غم و اندوه اگر هم روزی
              مثل باران بارید
                            با نگاهت به خدا
          چتر شادی باز کن
                      و بگو با دل خود
  که خدا هست
                    خدا...

            

نوشته شده در پنجشنبه ٢٠ اسفند ۱۳۸۸ساعت ٩:۱٩ ‎ب.ظ توسط persian boy نظرات ()

شبی غمگین شبی بارانی و سرد
مرا درغربت فــردا رها کرد
دلم درحسرت دیــداراومـاند
مرا چشم انتظارکـوچه ها کرد
به من میگفت تنها وغریب است
ببین باغربتش بامن چه هاکـرد
تمام هستــی ام بود وندانست
که در قلبم چه آشوبی به پا کرد
واوهــرگزشکستم را نفهمید
اگرچه تــا ته دنیا صدا کرد...!
نوشته شده در سه‌شنبه ۱۸ اسفند ۱۳۸۸ساعت ٥:٠٠ ‎ب.ظ توسط persian boy نظرات ()

 

دیر و زود عاقبت همه راهی گوریم…ایستگاه آخر…تنگی گودال زوال…د

تلخ و شیرین چاره ای از مرگ نیست…ما همه میهمانان ناخوانده ی چرخه های کربن و نیتروژنیم!!د
میرویم تا وفا دار باشیم به پایستگی جرم و انرژی…تا اتم های مقروضه را به طبیعت بازدهیم…شاید چناری برای شکوفه های بهاری اش محتاج نیترات های ماست…باکتری ها منتظرند…میرویم

از آلی به کانی…از عالی به فانی

گفتی از خاکیم…دیدم از سنگ شدیم…صخره ای شدیم ساکن و سرد…تلی از اندوه و درد…گفتی دوباره از خاک خواهی شد…اینچنین باید ترک خورد.باید شکست…خرد شد و خاک شد…د
میدانم این زوال را.میدانم عمر محدود این کره ی خاکی را…خوب میدانم که خورشیدی که روزی مرکز عالم شد و روزی خدایی بود.عاقبت او هم به گور تاریک سیاه چال خواهد خفت.اما…سرنوشت یک جهان و صد هزار اندیشه و عشق و امید و آرزوها چیست؟
خوب میدانم دست آخر این دست ها را خاک خواهد خورد…میدانی دردهایم چه خواهد شد؟فکرهایم بعد من زیر کدامین گور می مانند؟

تاریخ مرد…هومر و هرودوت مردند…وقتی موزه ها هم می میرند سهم اندیشه ی تاریخ کجا خواهد بود؟ سهم اندوه زمان… سهم دل خستگی برده ای که بر سنگ های سخت اهرام تیشه میزد کجاست؟

خوراک عقل ها کردیم…از سوپ بنیادین تا آش شوربای کشیشان را و یادمان رفت بغل دستیمان منتظر لبخند است!!د

من نمیدانم کدامینیم…تاوان عصیان آدم و حوا یا مهره های سرگرمی خدا من نیمیدانم…که میداند نمیدانم…من فقط میدانم که نمیدانم و فقط میدانم که داروین و عیسی هر دو مرده اند و شاید هم دنیای فراسوی ما را صاحبی هست تا نگرانش نباشیم و میدانم که ماییم و این چند صباحی که به نام زندگی در آن نفس میکشیم. 
مرد آگاهی بود…آری من دوست دارم اپیگور را که گفت بگیر از دم کام دلت را.زنده باد آنکه نوشت:وهمانا لذت بالاترین نیکی و غم بدترین گناه است….و کسی انگار به من میگوید:برخیز…وقت آن است که بر دنیا رحمی نکنی…به پریشانیش خنده زن و از تلخ و شیرینش لذت ببر.

                 **** 

ما چه بودیم ای خاک؟
جور بی عفتی آدم و حوای نجیب؟
حاصل خوردن سیب؟
یا سرانجام عبور از میمون؟
بشری با دل خون…حد اعلای جنون
نکند مهره ی بازی خدایی باشیم
کز پس پرده ی ابر
باب دندان و به جبر
خیمه شب بازی ما را نگرد
هرچه خواهد بزند…هر چه بخواهد ببرد
….
با من از رفته و نابوده نگو
از غم عالم نادیده ننال
سر اندیشه ی عصیانگر من شیره نمال

من نه در بند بهشتم نه ز دوزخ نگرانم
 نه به کام دگرانم…نه به اینم…نه به آنم
نه مریدم نه مرادم
نه اسیرم نه به بادم
من نه از فلسفه سردم نه به آتشکده غرق
نه در اندیشه ی غربم نه قسم خورده ی شرق

من نمیدانم که عالم از کدامین بوده بود
نسل آدم از کدامین گونه بود
دیگر اما فرق نیست
ما چه ها بودیم خاک
زیر شاخ و برگ تاک
گرم و  نرم و شاد و پاک
با من از شب های مهتابی بگو
سبز شو…آبی بگو
ابرین و بارانی بگو
از چه بودم پیشکش
تا هستم از شادی بگو

سیذارتا-دی 87

نوشته شده در یکشنبه ۱٦ اسفند ۱۳۸۸ساعت ٩:٠۱ ‎ب.ظ توسط persian boy نظرات ()


ناباورانه عشق مرا جار میزند
 
چشمی که فال اشک در انظار می زند
 
گاهی سکوت در شب یلدای خانه ام
 
چنگی به قلب خسته یک تار می زند
 
در بی فروغ چشم تو چشمان خسته ام
 
چون ابر سر به گریه بسیار می زند
 
چندی است بی تو عاشق ولگرد خسته ات
 
در کوچه های خلوت غم زار میزند
 
دیوانه وار عاشق اواره ات هنوز
 
سر بر سکوت سنگی دیوار میزند

شاعر: ؟

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۱ اسفند ۱۳۸۸ساعت ۱٢:٥٠ ‎ب.ظ توسط persian boy نظرات ()

 شقایق گفت :با خنده نه بیمارم، نه تبدارم
اگر سرخم چنان آتش حدیث دیگری دارم
گلی بودم به صحرایی نه با این رنگ و زیبایی
نبودم آن زمان هرگز نشان عشق و شیدایی
یکی از روزهایی که زمین تبدار و سوزان بود
و صحرا در عطش می سوخت تمام غنچه ها تشنه
ومن بی تاب و خشکیده تنم در آتشی می سوخت
ز ره آمد یکی خسته به پایش خار بنشسته
و عشق از چهره اش پیدای پیدا بود
ز آنچه زیر لب می گفت
شنیدم سخت شیدا بود
نمی دانم چه بیماری
به جان دلبرش افتاده بود- اما-
طبیبان گفته بودندش
اگر یک شاخه گل آرد
ازآن نوعی که من بودم
بگیرند ریشه اش را و بسوزانند
شود مرهم برای دلبرش آندم
شفا یابد
چنانچه با خودش می گفت بسی کوه و بیابان را
بسی صحرای سوزان را به دنبال گلش بوده
و یک دم هم نیاسوده
که افتاد چشم او ناگه به روی من
بدون لحظه ای تردید شتابان شد به سوی من
به آسانی مرا با ریشه از خاکم جداکرد و به ره افتاد
و او می رفت و من در دست او بودم
و او هرلحظه سر را رو به بالاها
تشکر از خدا می کرد
پس از چندی
هوا چون کوره آتش زمین می سوخت
و دیگر داشت در دستش تمام ریشه ام می سوخت
به لب هایی که تاول داشت گفت:اما چه باید کرد؟
در این صحرا که آبی نیست
به جانم هیچ تابی نیست
اگر گل ریشه اش سوزد که وای بر من
برای دلبرم هرگز دوایی نیست
واز این گل که جایی نیست ؛
خودش هم تشنه بود اما!!
نمی فهمید حالش را
چنان می رفت و من در دست او بودم
وحالا من تمام هست او بودم
دلم می سوخت اما راه پایان کو ؟
نه حتی آب، نسیمی در بیابان کو ؟
و دیگر داشت در دستش تمام جان من می سوخت
که ناگه
روی زانوهای خود خم شد دگر از صبر اوکم شد
دلش لبریز ماتم شد کمی اندیشه کرد- آنگه -
مرا در گوشه ای از آن بیابان کاشت
نشست و سینه را با سنگ خارایی زهم بشکافت
زهم بشکافت  اما ! آه
صدای قلب او گویی جهان را زیرو رو می کرد
زمین و آسمان را پشت و رو می کرد
و هر چیزی که هرجا بود با غم رو به رو می کرد
نمی دانم چه می گویم ؟ به جای آب، خونش را
به من می داد و بر لب های او فریاد
بمان ای گل
که تو تاج سرم هستی
دوای دلبرم هستی
بمان ای گل
ومن ماندم
نشان عشق و شیدایی
و با این رنگ و زیبایی
و نام من شقایق شد
گل همیشه عاشق شد
          
نوشته شده در چهارشنبه ٥ اسفند ۱۳۸۸ساعت ۳:۳۸ ‎ب.ظ توسط persian boy نظرات ()

تقدیر من رفتن بود…تا نا کجای جاده ها…تا بی نهایت نرسیدن

به درستی نمیدانم در کدامین روز آفرینش بود که رهسپار جاده های خسته آلود زندگی شدم.نمیدانم جاده از کجا شروع شد و سفر در کجا معنا یافت.نمیدانم در کجای راه بود که شوق رفتن رنگ باخت و فریب جاده نمایان شد.نمیدانم از عدم با کدامین رسالت قدم به وجود نهادم.مانده ام در این بی کرانه ی زمین و زمان کجا را باید سرپناه یافت.آنچه در خاطرم می گذرد جاده بوده و خط ممتد راه .من بوده ام و خستگی و انگیزه هایی سرخورده و امیدهایی ناکام و پاهایی مجبور و مسافری که چون کلاغ قصه ها هیچگاه به مقصد نرسید.و منی که بازمانده ی تاراج راه هاست…نیمه جان نبرد اندیشه و تقدیر…زمین خورده ی پستی های راه زندگی.مسافری که هر آنچه که داشت را جاده بی رحمانه به یغما برد.
از روزمرگی خسته ام واز خدافراموشان دین پرست سرخورده…شعر رفتن دیگر برایم وزنی ندارد.همه چیز را از دست داده ام…همه چیز…شاید این همانیست که برایش دربه در راه های زندگی شدم.گرچه جاده همچنان ادامه دارد گویی به آخر خط رسیده ام.
ای مسافر چشم بگشا.ببین جاده تو را تا کجا گم کرده.دل بر جاده بسپاری تو را تا ابد خواهد کشاند.ای مسافر من به بیهودگی راه های زمینی ایمان دارم.شاید باید پر گشود…بابد گرد شد…باید غبار

شد و به آسمان رفت…

جاده می خواند مرا هر دم به خویش
چون سرابی در کویر باورم
جاده می خواهد دراین ناباوری
بر فریب خامش ایمان آورم

خسته از آزار شب باید گذشت
از تمام بوده و نابوده ها
دل برید از سرزمین بی کسی
پر گرفت از شهر خواب آلوده ها

باید از رؤیای خود اما گذشت
دل خوشی ها را به کام شب سپرد
چشمها را بست بر رنگ زمین
بر دهان آرزوها پا فشرد

جاده بی رحمانه شوقم را ربود
بر زمینم زد به اندوهم نشاند
هر چه نالیدم کسی دستی نداد
جاده خندید و به افسونم کشاند

آه ازمن تن به جایم مانده است
روح من دیگر نمیدانم کجاست
بی گمان دور از ریای جاده ها
در مسیری از شقایق ها رهاست

جاده یعنی غربتی بی انتها
جاده یعنی خسته ای بی ادعا
رهسپاری مانده از بی حاصلی
جاده یعنی رفتن اما بی صدا

جاده تا بی انتها خواهد کشاند
راهیان سرزمین قصه را
همچنان تا نا امیدی می برد
خفتگان خوش خیال خسته را

ای مسافر.خسته از بیراهه ها
ای تو همدرد من بی سرزمین
بال پروازم شو اکنون چاره شو
پر بگیریم از زمان و از زمین

سزارتا تیر ٨٧

نوشته شده در سه‌شنبه ٤ اسفند ۱۳۸۸ساعت ٦:٠٢ ‎ب.ظ توسط persian boy نظرات ()


برای تمام نسیم هایی که نوزید
و از تو نگفت
برای تمام قاصدک هایی که نیامدند
و من بی هیچ بهانه ای و
هیج فریبی
چشم براه
برای تمام دستهایی که
سرد و غریب
برای تمام نگاه های تهی
برای هرگز تو
برای همیشه من
بغض خواهم شد
در تمام ابرهای خاکستری
و نخواهم بارید
گرچه همه التماس
گرچه همه تمنا

نوشته شده در سه‌شنبه ٤ اسفند ۱۳۸۸ساعت ۳:۱٤ ‎ب.ظ توسط persian boy نظرات ()

من از پشت شبهای بی خاطره

من از پشت زندان غم آمدم

من از آرزوهای دور و دراز

من از پشت چشمان نم آمدم

تو تعبیر رویای نا دیده ای

تو نوری که بر سایه تابیده ای

تو یک آسمان بخشش بی طلب

تو بر خاک تردید باریده ای

تو یک خانه در کوچه ی زندگی

تو یک کوچه در شهر آزادگی

تو یک شهر در سرزمین حضور

تویی راز بودن به این سادگی

مرا با نگاهت به رویا ببر

مرا تا تماشای فردا ببر

دلم قطره ای بی تپش در سراب

مرا تا تکاپوی دریا ببر

دکتر افشین یدالهی

نوشته شده در شنبه ۱٧ بهمن ۱۳۸۸ساعت ۱٢:٠۸ ‎ب.ظ توسط persian boy نظرات ()

 

روز اول پیش خود گفتم                                دیگرش هرگز نخواهم دید

روز دوم باز می گفتم                                    لیک با اندوه با تردید

روز سوم هم گذشت اما                               بر سر پیمان خود بودم

ظلمت زندان مرا می کشت                           باز زندان بان خود بودم

آن من دیوانه ی عاصی                                 در درونم های و هو می کرد

مشت بر دیوار ها می کوفت                           روزنی را جستجو می کرد

در درونم راه می پیمود                                  همچو روحی در شبستانی

بر درونم سایه می افکند                                همچو ابری بر بیابانی

می شنیدم نیمه شب در                               خواب های های گریه هایش را

در صدایم گوش می کردم                                درد سیال صدایش را

شرمگین می خواندمش بر خویش                    از چه رو بیهوده گریانی

در میان گریه می نالید                                    دوستش دارم نمی دانی

بانگ او آن بانگ لرزان بود                                 کز جهانی دور بر می خاست

مرده ای کز پیکرش می ریخت                          عطر شور انگیز شب بو ها

قلب من در سینه می لرزید                             مثل قلب بچه آهو ها

در سیاهی پیش می آمد                               جسمش از ذرات ظلمت بود

چون به من نزدیک تر می شد                          ورطه ی تاریک لذت بود

می نشستم خسته در بستر                         خیره در چشمان رویا ها

زورق اندیشه ام آرام                                     می گذشت از مرز دنیا ها

باز تصویری غبار آلود                                     زان شب کوچک شب میعاد

زان اتاق ساکت سرشار                                 از سعادت های بی بنیاد

در سیاهی دستهای من                                می شکفت از حس دستانش

شکل سرگردانی من بود                                بوی غم می داد چشمانش

ریشه هامان در سیاهی ها                            قلب هامان میوه های نور

یکدگر را سیر می کردیم                                 با بهار باغ های دور

می نشستم خسته در بستر                         خیره در چشمان رویا ها

زورق اندیشه ام آرام                                     می گذشت از مرز دنیاها

روز ها رفتند و من دیگر                                  خود نمی دانم کدامینم

آن من سر سخت مغرورم                               یا من مغلوب دیرینم

بگذرم گر از سر پیمان                                   میکشد این غم دگر بارم

می نشینم شاید او آید                                 عاقبت روزی به دیدارم

فروغ فرخزاد

                                                              فروغ فرخراد

نوشته شده در جمعه ۱٦ بهمن ۱۳۸۸ساعت ٤:٤٢ ‎ب.ظ توسط persian boy نظرات ()

      عاشقی محنت بسیار کشید                   تا لب دجله به معشوقه رسید

        نشده از گل رویش سیراب                      که فلک دسته گلی داد به آب

        نازنین چشم به شط دوخته بود                فارغ از عاشق دلسوخته بود

        دید در روی شط آید به شتاب                   نوگلی چون گل رویش شاداب

         گفت به به چه گل زیباییست                   لایق دست چو من رعنائیست

         حیف ازین گل که برد آب او را                    کند از منظره نایاب او را

         زین سخن عاشق معشوقه پرست           جست در آب چو ماهی از شست

        خواست کازاد کند از بندش                        نام گل برد و در آب افکندش

        گفت رو تا که ز هجرم برهی                       نام بی مهری بر من ننهی

         مورد نیکی خاصت کردم                            از غم خویش خلاصت کردم

         باری آن عاشق بیچاره چو بط                    دل به دریا زد و افتاد به شط

       دید آبی ست فراوان و درست                 به نشاط آمد و دست از جان شست

         دست و پایی زد و گل را بربود                    سوی دلدارش پرتاب نمود

         گفت کای آفت جان سنبل تو                      ما که رفتیم ، بگیر این گل تو!

         جز برای دل من بوش مکن                         عاشق خویش فراموش مکن

          بکنش زیب سر ای دلبر من                        یاد آبی که گذشت از سر من

                                                                                      ایرج میرزا

نوشته شده در پنجشنبه ۱٥ بهمن ۱۳۸۸ساعت ٩:٢۱ ‎ب.ظ توسط persian boy نظرات ()

         خدا حافظ همین حالا

         همین حالا که من تنهام

         خداحافظ به شرطی که بفهمی تر شده چشمام

         خداحافظ کمی غمگین

         به یاد اون همه تردید

         به یاد آسمونی که تورو از چشم من میدید

         اگه گفتم خداحافظ

         نه اینکه رفتنت ساده ست

         نه اینکه میشه باور کرد دوباره آخر جاده ست

         خداحافظ واسه اینکه نبندی دل به رویا ها

         بدونی  بی تو و باتو

         همینه  رسم این دنیا

         خداحافظ همین حالا

         خداحافظ...

 

                   

نوشته شده در پنجشنبه ۱٥ بهمن ۱۳۸۸ساعت ۱:٥۱ ‎ب.ظ توسط persian boy نظرات ()


وقتی شب گم میشه تو خاطره هات         مشتی از خاکمو رو دریا بپاش
تا که موجا انتظارو حس کنن                    مثل هر ذره ی قلب و روح من
رو تن پنجره های سرد و خیس                 مثل بارون نرم و آروم بنویس
من و تو به مرز فردا می رسیم                 تو حریر آبی ماه و نسیم
میون دل دل خوش طرح بهار                    غنچه کردنو به یاد من بیار
بغضتو رو قلب لحظه حک نکن                  به ستاره به سپیده شک نکن

بابک صحرایی

نوشته شده در یکشنبه ۱۱ بهمن ۱۳۸۸ساعت ۱٠:٤٤ ‎ق.ظ توسط persian boy نظرات ()

 

چه ساده روبروی من ، نشسته آه می کشی
و روی عشق سبزمان خط سیاه می کشـی

تمام لحظـه های مـن در التهـاب مـاندنت
ولی تو راه رفـته را ، به کـوره راه می کشی

غـرور را ندیده ای درون چشـمهای مــن
مرا چه تلخ و غمزده به قعر چاه می کشـی

سحر سکوت می کند ، تو رهسپار غربتـی
نگـاه خیرة مـرا به سـوی مـاه می کشـی

مرور را نشانده ای به جای لمس لحظـه ها
تو صـولت غروب را به اشـتباه می کشـی

چـــه انتظـار مبهـمی برای پرکشـیدنم
تکیـده روبروی من ،نشسته آه می کشـی

شاعر: ؟

نوشته شده در شنبه ۱٠ بهمن ۱۳۸۸ساعت ٩:۳٢ ‎ب.ظ توسط persian boy نظرات ()


چشم در راه کسی هستم

کوله بارش بردوش

آفتابش در دست

خنده بر لب،گل به دامن،پیروز

کوله بارش سرشار از عشق،امید

آفتابش نو روز

با سلامش،شادی

در کلامش،لبخند

از نفس هایش گل می بارد

با قدم هایش گل می کارد

مهربان،زیبا،دوست

روح هستی با اوست

قصه ساده ست،معما مشمار،

چشم در راه بهارم آری

چشم در راه بهار....

 فریدون مشیری

 

نوشته شده در چهارشنبه ٧ بهمن ۱۳۸۸ساعت ٤:٢۸ ‎ب.ظ توسط persian boy نظرات ()

میخواهم و میخواستمت تا نفسم بود
میسوختم از حسرت و عشق تو بسم بود
عشق تو بسم بود که این شعله بیدار
روشنگر شبهای بلند قفسم بود
آن بخت گریزنده دمی آمد و بگذشت
غم بود که پیوسته نفس در نفسم بود
دست منو آغوش تو هیهات که یک عمر
تنها نفسی با تو نشستن هوسم بود
بالله که جز یاد تو گر هیچکسم هست
حاشا که بجز عشق تو گر هیچکسم بود
سیمای مسیحائی اندوه تو ای عشق
در غربت این محلکه فریادرسم بود
لب بسته و پر سوخته از کوی تو رفتم
رفتم بخدا گر هوسم بود
بسم
بود
 

فریدون مشیری

نوشته شده در چهارشنبه ٧ بهمن ۱۳۸۸ساعت ٢:٢٠ ‎ب.ظ توسط persian boy نظرات ()

کوه پرسید ز رود

زیر این سقف کبود

راز ماندن در چیست ؟

گفت : در رفتن من

کوه پرسید : و من

گفت : در ماندن تو

بلبلی گفت : و من ؟

گفت : در غزلخوانی تو

 

آه از آن آبادی که در آن کوه رود ،

                                       رود مرداب شود

 

     و در آن بلبل سر گشته سرش را به گریبان ببرد ،

                                                         و نخواند دیگر.

 

من و تو بلبل و کوه و رودیم

راز ماندن جز ،

                در خواندن من ،

                                ماندن تو

               رفتن یاران سفر کرده یمان نیست ،

                                                                  بدان.

             

نوشته شده در پنجشنبه ۱ بهمن ۱۳۸۸ساعت ۱:۱٢ ‎ق.ظ توسط persian boy نظرات ()

روزی لقمان به پسرش گفت:
امروز به تو 3 پند می دهم که کامروا شوی.
اول اینکه سعی کن در زندگی بهترین غذای جهان را بخوری!
دوم اینکه در بهترین بستر و رختخواب جهان بخوابی!
و سوم اینکه در بهترین کاخها و خانه های جهان زندگی کنی!
پسر لقمان گفت ای پدر ما یک خانواده بسیار فقیر هستیم
چطور من می توانم این کارها را انجام دهم؟

 لقمان جواب داد:
اگر کمی دیر تر و کمتر غذا بخوری
هر غذایی که میخوری طعم بهترین غذای جهان را می دهد.
اگر بیشتر کار کنی و کمی دیرتر بخوابی
در هر جا که خوابیده ای احساس می کنی بهترین خوابگاه جهان است.

و اگر با مردم دوستی کنی و در قلب آنها جای گیری
آن گاه بهترین خانه های جهان مال توست

 

نوشته شده در پنجشنبه ۱ بهمن ۱۳۸۸ساعت ۱:٠٩ ‎ق.ظ توسط persian boy نظرات ()

تا سحر ای شمـــــــع بر بالیــــن

من امشب از بهر خدا بیدار باش

سایه غم ناگهان بر دل نشــــــست

رحم کن امشب مرا غمخوار باش

کام امیدم به خون آغشته شــــد

تیرهای غم چنان بر دل نشست

کاندرین دریای مست زندگی

کشتی امید من بر گل نشست

آه ! ای یاران به فریادم رسیـــــد

ورنه مرگ امشب به فریادم رسد

ترسم آن شیرین تر از جانم ز راه

چون به دام مرگ افتادم رســـــــــد

گریه و فریاد بس کن شمع من

بر دل ریشم نمک دیگر مــپاش

قـــصه بی تابی دل پـــــیش مـــــــن

بیش از این دیگر مگو خاموش باش

جز توام ای مونس شب های تار

در جهان دیگر مرا یاری نمانـــد

زانهمه یاران به جز دیدار مرگ

با کسی امید دیداری نمانـــــــــد

همدم من مونس من شمع مـــــــــن

جز توام در این جهان غمخوار کو

واندرین صحرای وحشت زای مرگ

وای بر من وای بر من یار کــــــو ؟

اندرین زندان من امشب شمع مـن

دست خواهم شستن از این زندگی

تا که فردا همچو شیران بشکنند

ملتــم زنجیــر هـای بنــــــــدگی

 

 دکتر شریعتی

نوشته شده در پنجشنبه ۱ بهمن ۱۳۸۸ساعت ۱٢:۳۱ ‎ق.ظ توسط persian boy نظرات ()

من نه عاشق بودم

 و نه محتاج نگاهی که بلغزد بر من

من خودم بودم و یک حس غریب

که به صد عشق و هوس می ارزید

من خودم بودم و دستی که صداقت می کاشت

گر چه در حسرت گندم پوسید

من خودم بودم و هر پنجره ای

که به سرسبزترین نقطه بودن وا بود

وخدا می داند

سادگی از ته دلبستگی ام پیدا بود

من نه عاشق بودم

و نه دلداده به گیسوی بلند

و نه آلوده به افکار پلید

من به دنبال نگاهی بودم

که مرا از پس دیوانگی ام می فهمید

آرزویم این بود

دور اما چه قشنگ

بروم تا در دروازه نور

تا شوم چیده به شفافی صبح

شاعر: ؟

نوشته شده در جمعه ٢٥ دی ۱۳۸۸ساعت ۱٢:٠۸ ‎ب.ظ توسط persian boy نظرات ()

به روی گونه تابیدی و رفتی                  مرا با عشق سنجیدی و رفتی

تمام هستی ام نیلوفری بود                 تو هستی مرا چیدی و رفتی

کنار انتظارت تا سحرگاه                       شبی همپای پیچک ها نشستم

تو از راه آمدی با ناز و آنوقت                  تمنای مرا دیدی و رفتی

شبی ازعشق تو با پونه گفتم                دل اوهم برای قصه ام سوخت 

غم انگیزاست تو شیداییم را                  به چشم خویش فهمیدی و رفتی

چه باید کرد این هم سرنوشتی ست         ولی دل را به چشمت هدیه کردم

سر راهت که می رفتی تو آن را             به یک پروانه بخشیدی و رفتی

صدایت کردم ازژرفای یک یاس               به لحن آبی و نمناک باران

نمی دانم شنیدی، برنگشتی               ویا این بار نشنیدی و رفتی

نسیم از جاده های دور آمد                  نگاهش کردم و چیزی به من گفت

تو هم در انتظار یک بهانه                      از این رفتار رنجیدی ورفتی

عجب دریای غمناکی است عشق        ببین با سرنوشت من چه ها کرد

تمام غصه هایم مثل باران                   فضای خاطرم را شستشو کرد

و تو به احترام این تلاطم                     فقط یک لحظه باریدی و رفتی

دلم پرسید از پروانه یک شب               چرا عاشق شدن درد عجیبی است؟

و یادم هست تو یکبار این را                 ز یک دیوانه پرسیدی و رفتی

تورا به جان گل سوگند دادم                فقط یک شب نیازم را ببینی

ولی در پاسخ این خواهش من             تو مثل غنچه خندیدی و رفتی

دلم گلدان شب بوهای رویاست            پراست از اطلسی های نگاهت

تو مثل یک گل سرخ وفادار                   کنار خانه روییدی و رفتی

تمام بغض هایم مثل یک رنج                 شکست و قصه ام در کوچه پیچید

ولی تو از صدای این شکستن               به جای غصه ترسیدی و رفتی

غروب کوچه های بی قراری                  حضور روشنی را از تو می خواست

تو یک آن آمدی این روشنی را               به روی کوچه پاشیدی و رفتی

کنار من نشستی تا سپیده                   ولی چشمان تو جای دگر بود

و من می دانم آن شب تا سحرگاه           نگارت را پرستیدی و رفتی

نمی دانم چه می گویند گل ها               خدا می داند و نیلوفر و عشق

جنون در امتداد کوچه ی عشق               مرا تا آسمان ها با خودش برد

وتو در آخرین بن بست این راه                 مرا دیوانه نامیدی و رفتی

شبی گفتی نداری دوست من را            نمی دانی که من آن شب چه کردم

خوشا بر حال آن چشمی که آن را          به زیبایی پسندیدی و رفتی

هوای آسمان دیده ابریست                    پرازتنهایی نمناک هجرت

تو تا بیراهه های بی قراری                    دل من را کشانیدی و رفتی

کنار دیدگانت چشمه ای بود                   ومن در پای چشمه تشنه ماندم

تو بی آنکه بپرسی این عطش چیست      ز آب چشمه نوشیدی و رفتی

پریشان کردی و شیدا نمودی                  تمام جاده های شعر من را

رها کردی شکستی خورد گشتم              تو پایان مرا دیدی و رفتی

مریم حیدرزاده

 

نوشته شده در پنجشنبه ٢٤ دی ۱۳۸۸ساعت ٩:٢۱ ‎ب.ظ توسط persian boy نظرات ()

اگر یادتان ماندو باران گرفت

دعایی به حال بیابان کنید

            

نوشته شده در پنجشنبه ٢٤ دی ۱۳۸۸ساعت ٩:۱۳ ‎ب.ظ توسط persian boy نظرات ()

روا بود که گریبان ز هجر پاره کنم
دلم هوای تو کرده بگو چه چاره کنم؟

نوشته شده در چهارشنبه ٢۳ دی ۱۳۸۸ساعت ۱٢:٠۱ ‎ب.ظ توسط persian boy نظرات ()

نوشته شده در سه‌شنبه ٢٢ دی ۱۳۸۸ساعت ۸:٠٤ ‎ب.ظ توسط persian boy نظرات ()

بگذار هرچه نمی خواهیم بگویند

بگذار هرچه نمی خواهند بگوییم

باران که بیاید از دست چترها کاری ساخته نیست...!

نوشته شده در یکشنبه ٢٠ دی ۱۳۸۸ساعت ۳:٥٢ ‎ب.ظ توسط persian boy نظرات ()

من از این فاصله ی دور تو را میبوسم

شاید این بوسه ی من بوی دیدار دهد

آخرین هدیه ی من گل عشق است به تو

گل پرپر نکنی که منم آن گل تو

 

نوشته شده در یکشنبه ٢٠ دی ۱۳۸۸ساعت ۳:٤٦ ‎ب.ظ توسط persian boy نظرات ()

گرچه می دانم نمی آیی ولی هردم ز شوق

سوی در می آیم و هرسو نگاهی می کنم

 

نوشته شده در شنبه ٥ دی ۱۳۸۸ساعت ۱٢:۱٤ ‎ب.ظ توسط persian boy نظرات ()

مرا اینگونه باور کن...

کمی تنها ، کمی بی کــس ، کمی از یادها رفته...

خدا هم ترک ما کرده ، خدا دیگر کجا رفته...؟!

 نمی دانم مرا ایا گناهی هست..؟

که شاید هم به جرم آن ، غریبی و جدایی هست..؟؟؟

 مرا اینگونه باور کــن

نوشته شده در شنبه ٥ دی ۱۳۸۸ساعت ۱٢:۱٢ ‎ب.ظ توسط persian boy نظرات ()

مینویسم د ی د ا ر

تو اگر بی من و دلتنگ منی

یک به یک فاصله ها را بردار

نوشته شده در شنبه ٥ دی ۱۳۸۸ساعت ۱٢:۱۱ ‎ب.ظ توسط persian boy نظرات ()

    ساده است ستایش گلی
 

                چیدنش

              و از یاد بردن که آبش باید داد...

نوشته شده در شنبه ٥ دی ۱۳۸۸ساعت ۱٢:۱٠ ‎ب.ظ توسط persian boy نظرات ()

هر لحظه یادت میکنم شاید تو هم یادم کنی

همواره در فکر توام

با یک نگاه شادم کنی

هرگز ندیدم از کسی لبخند زیبای تو را

هرگز نمیگیرد کسی

در قلب من جای تو را

نوشته شده در شنبه ٥ دی ۱۳۸۸ساعت ۱٢:٠٥ ‎ب.ظ توسط persian boy نظرات ()

 

آنچه می خوانید فرق بین حسین و حوسین است تا خدای نکرده حوسین را به جای حسین مظلوم و معصوم ننگریم

حسین یکی بیشتر نیست. اما حوسین متعدد است هر مداح برای خودش یک جور حوسین دارد تا آنجا که حوسین این مداح از حوسین مداح دیگر بهتر است

حسین نماز را ولو در بحبوحه جنگ در اول وقت به پا می دارد. ولی حوسین نماز صبح را فدای شب زنده داری خود می کند

حسین انسان سازی می کند و آدم می خواهد . ولی حوسین به یارانش من سگ حوسینم را القا می کند یعنی اینکه سگ می خواهد

درد حسین حفظ دین و شرافت انسانی است.در کربلا ابتدا جای امنی برای ناموس خود پیدا می کند.اما تمام مصائب حوسین در عطش و سیراب کردن بستگانش خلاصه می شود و مهم نیست ناموسش چه وضعی دارد

حسین همیشگی است و برای هر لحظه زندگی الگویی کامل است.اما حوسین فقط ده روز سال خود نمایی می کند و بقیه سال بهانه ایست برای دور هم جمع شدن دوستان قدیمی

حسین تاثیر "یا حسین " را منوط به پاکی قلب و خلوص و اطاعت از خدا می داند.ولی حوسین می گوید هرچه می خواهد دلتنگت بکن ولی یا حوسین فراموش نگردد

دوستان حسین ناخودآگاه گریه می کنند.ولی دوستان حوسین خودآگاه خودزنی و مجلس گرمی میکنند و خلاصه اعلی درجه قرب را کثرت کبودیهای سرو سینه می دانند

حرارتی که از حسین در قلب هاست "لن تبرد ابدا" می باشد.اما حرارت حوسینیان پس از یک شور حوسینی فروکش کرده و مبدل به شب خاطره و تعریف جک و قهقهه می شود

و بالاخره در عاشورای محرم سال 61 هجری در کربلا "حسین " بود نه "حوسین"   ه

 

نوشته شده در پنجشنبه ۳ دی ۱۳۸۸ساعت ۸:٥٧ ‎ب.ظ توسط persian boy نظرات ()

غم نخور هم روزگارم من هوای تو رو دارم
واسه چاردیوارقلبت٬ صدتا پنجره میارم
غم نخور زیبای خفته نا امیدی حرف مفته
رنگ عوض می کنه این شب٬ با غزل های نگفته
نگوخیلی وقته اینجا٬ کسی فردا رو ندیده
توی پولک لباست٬ صدتا فانوسه امیده
چرخ تو وقتی می رقصی میشکنه چرخ فلک رو
تازه میکنه دوباره٬ خبرای قاصدک رو
غم نخور همیشه روشن رخوتو بگیر از این تن
خون زندگی رو بسپار٬ به رگ ترانه ی من
غم نخور همدست خسته شب پره از پیله رسته
مرغ عشق این ولایت٬ دوباره قفس شکسته

نوشته شده در چهارشنبه ٢ دی ۱۳۸۸ساعت ٩:٢٩ ‎ب.ظ توسط persian boy نظرات ()

با تو هستم ای مسافر ای به جاده تن سپرده

 ای که  دل تنگی غربت منو از یاد تو برده

 هنوزم هوای خونه عطر دیدار تو داره

 گل به گل گوشه به گوشه

  تو رو یاد من میاره

 با تو من چه کرده بودم

  که چنین مرا شکستی

  بی وداع ، بی تفاوت

 سرد و بی صدا شکستی

 

نوشته شده در یکشنبه ٢٩ آذر ۱۳۸۸ساعت ۱٠:٥٧ ‎ق.ظ توسط persian boy نظرات ()

فرق آنچه من می گویم با تو این است

که در برهوت ذهن من آب می‌ کارم و درخت روان می‌ سازم

من نمی‌ ترسم اگر باران بتابد و خورشید ببارد

من در دشت قایق می‌ رانم و در برکه اسب می‌ دوانم

من جنگلی‌ آبی می‌کشم مملو از رود‌های سبز و آرزو می‌ کنم

آرزو می‌ کنم که خدا کند دگر کسی آزادی بادبادک را برای دقیقه‌ای سرخوشی به سرِ انگشتِ بازی ‌گره نزند

 

نوشته شده در شنبه ٢۸ آذر ۱۳۸۸ساعت ۳:٢٥ ‎ب.ظ توسط persian boy نظرات ()

یک بار دیگر عشق را با خون نوشتند

تعبیر لبخند تو را گلگون نوشتند

تا دست عشق از پیکر عاشق جدا شد

با دست لیلا قصه ی مجنون نوشتند

این کوچه ها بی تو همیشه بی قرارند

حس غریبی بین پاییز و بهارند

رفتی ولی فکری به حال کوچه ها کن

بوی تو دارند و تو را اما ندارن

بیدارم و می بینمت رویا به رویا

از پیش چشمم می روی دنیا به دنیا

با تو میان آب و اتش آشتی بود

در آتش است از رفتنت ، دریا به دریا

(دکتر افشین یداللهی)

نوشته شده در شنبه ٢۸ آذر ۱۳۸۸ساعت ۱٠:٢٤ ‎ق.ظ توسط persian boy نظرات ()

برای خریدن عشق هرکه هرچه داشت آورد

دیوانه هیچ نداشت . گریست

گمان کردند چون چیزی ندارد میگرید

اما هیچ کس ندانست که بهای عشق اشک است

نوشته شده در پنجشنبه ٢٦ آذر ۱۳۸۸ساعت ٩:٤٩ ‎ب.ظ توسط persian boy نظرات ()

منظره های دوردست را نمی خواهم

فقط پیش پایم را روشن کن

همین یک قدم کافیست

 

نوشته شده در یکشنبه ٢٢ آذر ۱۳۸۸ساعت ۱٢:٠۸ ‎ب.ظ توسط persian boy نظرات ()

دکتر شریعتی:

آنها فقط از « فهمیدن » تو می‌ترسند.

از« تن » تو,هر چقدر هم که قوی باشد,ترسی ندارند!

از گاو که گنده‌تر نمی‌شوی، میدوشندت!

از خر که قوی‌تر نمی‌شوی،بارت می‌کنند!

از اسب که دونده‌تر نمی‌شوی، سوارت می‌شوند!

اما آنها فقط از « فهمیدن » تو می‌ترسند...!

نوشته شده در شنبه ٢۱ آذر ۱۳۸۸ساعت ۱۱:٠٤ ‎ق.ظ توسط persian boy نظرات ()

نه کلیدی دارم

و نه حتی جرات

بشکنم قفل دلم

پشت این در  ماندم...

نوشته شده در چهارشنبه ۱۸ آذر ۱۳۸۸ساعت ۱٠:٢٠ ‎ق.ظ توسط persian boy نظرات ()

وقتی ازغربت ایام دلم میگیرد
مرغ امید من از شدت غم می میرد
دل به رویای خوش خاطره ها می بندم
باز هم خاطره ها دست مرا میگیرد
نوشته شده در چهارشنبه ۱۸ آذر ۱۳۸۸ساعت ۱٠:۱۸ ‎ق.ظ توسط persian boy نظرات ()

گفتی ما به هیچ جا نمی رسیم باهم

کفش هایمان موازیند

من پابرهنه ایستادم

کنار تو

نوشته شده در یکشنبه ۱٥ آذر ۱۳۸۸ساعت ۱:٤٥ ‎ق.ظ توسط persian boy نظرات ()

تو مرا فریاد کن ای هم نفس …

این منم آواره ی فریاد تو …

این فضا با بوی تو آغشته است …

آسمانم پر شده از یاد تو …

نوشته شده در یکشنبه ۱٥ آذر ۱۳۸۸ساعت ۱:٤٠ ‎ق.ظ توسط persian boy نظرات ()

شبی با تو تک و تنها

پر از احساس خواستن باش

تمام لحظه هامان عشق

تمام بوسه هامان مهر

محبت  همدم ما شد

ستاره چشمکی میزد

نوشته شده در یکشنبه ۱٥ آذر ۱۳۸۸ساعت ۱٢:۳٢ ‎ق.ظ توسط persian boy نظرات ()

بگذار تا ببارد باران
باران وهمناک
 در ژرفی شب
این شب بی پایان
بگذار تا ببارد باران
 اینک نگاه کن
 از پشت پلک پنجره
تکرار پر ترنم باران را
و گوش کن که در شب
دیگر سکوت نیست

بشنو سرود ریزش باران را
کامشب به یاد تو می آرد
گویی صدای سم سواران را
 امشب صفای گریه من
 سیلاب ابرهای بهاران است
این گریه نیست
 ریزش باران است
 آواز می دهم
 ایا کسی مرا
 از ساحل سپیده شبها صدا نزد ؟
از پشت پلک پنجره می دیدم
 شب را و قیر گونه قبایش را
دیدم نسیم صبح
 این قیر گونه گیسوی شب را
سپید میسازد
و اقتدار قله کهسار دوردست
 در اهتزاز روشنی آفتاب می خندد
 در دوردستها
 باریده بود بارانی
 سنگین و سهمناک
 و دست استغاثه من
 سدی نبود سیل مهیبی را که می آمد
و آخرین ستون
 از پایداری روحم را
 تا انتهای ظلمت شب
 انتهای شب می برد
 آری کسی مرا
 از ساحل سپیده شبها صدا نزد

حمید مصدق

نوشته شده در پنجشنبه ۱٢ آذر ۱۳۸۸ساعت ۱٠:٤٤ ‎ب.ظ توسط persian boy نظرات ()

خدایا بشکن این آیینه ها را
که من از دیدن آیینه سیرم
مرا روی خوشی از زندگی نیست
ولی از زنده ماندن نا گزیرم
***
از آن روزیکه دانستم سخن چیست ـــ
همه گفتند: این دختر چه زشت است
کدامین مرد ، او را می پسندد؟
دریغا دختری بی سرنوشت است.
***
چو در آئینه بینم روی خود را
در آید از درم، غم با سپاهی
مرا روز سیاهی دادی ،اما
نبخشیدی به من چشم سیاهی
***
به هر جا پا نهم ، از شومی بخت ـــ
نگاه دلنوازی سوی من نیست
از این دلها که بخشیدی به مردم ـــ
یکی در حلقه گیسوی من نیست
***
مرا دل هست ، اما دلبری نیست
تنم دادی ولی جانم ندادی
به من حال پریشان دادی، اما ـــ
سر زلف پریشانم ندادی
***
به هرجا ماه رویان رخ نمودند ـــ
نبردم توشه ای جز شرمساری
خزیدم گوشه ای سر در گریبان
به درگاه تو نالیدم بزاری
***
چو رخ پوشم ز بزم خوب رویان ـــ
همه گویند : او مردم گریز است
نمیدانند، زین درد گرانبار ـــ
فضای سینه من ناله خیز است
***
به هر جا همگنانم حلقه بستند ـــ
نگینش دختر ی ناز آفرین بود
ز شرم روی نا زیبا در آن جمع ـــ
سر من لحظه ها بر آستین بود
***
چو مادر بیندم در خلوت غم ـــ
ز راه مهربانی مینوازد
ولی چشم غم آلودش گواهست
که در اندوه دختر می گدازد
***
به بام آفرینش جغد کورم
که در ویرانه هم ، نا آشنایم
نه آهنگی مرا ،تا نغمه خوانم ـــ
نه روشن دیده ای ، تا پرگشایم
***
خدایا ! بشکن این آئینه هارا
که من از دیدن آئینه سیرم
مرا روی خوشی از زندگی نیست
ولی از زنده ماندن ناگزیرم
***
خداوندا !خطا گفتم ، ببخشای
تو بر من سینه ای بی کینه دادی
مرا همراه روئی نا خوشایند ـــ
دلی روشنتر از آئینه دادی
***
مرا صورت پرستان خوار دارند ـــ
ولی سیرت پرستان می ستایند
به بزم پاکجانان چون نهم پای
در دل را به رویم می گشایند
***
میان سیرت وصورت ،خدایا ! ـــ
دل زیبا به از رخسار زیباست
به پاس سیرت زیبا ، کریما! ـــ
دلم بر زشتی صورت شکیباست


مهدی سهیلی

 

نوشته شده در یکشنبه ۸ آذر ۱۳۸۸ساعت ٥:۱٠ ‎ب.ظ توسط persian boy نظرات ()

بیستون را عشق کندو شهرتش  فرهاد برد رنج گل بلبل کشیدو برگ گل را باد برد

نوشته شده در یکشنبه ۱ آذر ۱۳۸۸ساعت ۳:٠٦ ‎ب.ظ توسط persian boy نظرات ()

 

صبر کن عشق زمین گیر شود - بعد برو

                                       یا دل از دیدن تو سیر شود – بعد برو

ای پرنده به کجا؟!قدر دگرصبر بکن

                                      آسمان پای پرت پیر شود – بعد برو

باش با دست خود آیینه را پاک بکن

                                      نکند آیینه دلگیر شود – بعد برو

یک نفر حسرت لبخند تو را می بارد

                                     خنده کن عشق نمک گیر شود – بعد برو

خواب دیدی شبی از راه سوارت آمد

                                    باش تا خواب تو تعبیر شود – بعد برو

نوشته شده در شنبه ۳٠ آبان ۱۳۸۸ساعت ۳:٤٦ ‎ب.ظ توسط persian boy نظرات ()

گاه می اندیشم 

 خبر مرگ مرا با تو چه کس خواهد گفت

آن زمان که خبر مرگ مرا از کسی میشنوی

روی تورا کاشکی می دیدم

شانه بالازدنت را بی قید

و تکان دادن دستت را که مهم نیست زیاد

 و تکان دادن سر را که

عجب ! عاقبت مرد

افسوس

کاشکی می دیدم

من با خود می گویم

 چه کسی باور کرد

جنگل جان مرا عشق تو خاکستر کرد

حمید مصدق

نوشته شده در شنبه ۳٠ آبان ۱۳۸۸ساعت ۳:۳٩ ‎ب.ظ توسط persian boy نظرات ()

قاب من! خاموش و حــیرانی چرا؟

ساکتی ، مدهوش و بی جانی چرا؟

آدمـــک هایـــت چرا خشــکیده اند؟

زخــــم دار روزگـــــــــارانی چــرا؟

یــــادیـــار ســــــالهای خــــاطـــره

چـــــون نگــاهی زرد و بیماری چرا؟

داغـــدار ســـالهای بــــــی کسی

چون نگاهـــی زرد و بیمـــاری چرا؟

تو میان لحظـــه هایت مـــــانده ای

من ولــی....آیا تو می دانی چرا؟

 

سروش کیانی قلعه سردی

نوشته شده در یکشنبه ٢٤ آبان ۱۳۸۸ساعت ۸:٥٢ ‎ب.ظ توسط persian boy نظرات ()

زیر باران بیا قدم بزنیم
حرف نشنیده ای به هم بزنیم
نو بگوییم و نو بیندیشیم
عادت کهنه را به هم بزنیم
و ز با ران کمی بیاموزیم
که بباریم و حرف کم بزنیم
کم بباریم اگر ولی همه جا
عالمی را به چهره نم بزنیم
چتر را تا کنیم و خیس شویم
لحظه ای بشت با به غم بزنیم
سخن از عشق خود به خود زیباست
سخن عاشقانه ای به هم بزنیم
قلم زندگی به دست دل است
زندگی را بیا رقم بزنیم
سالکم قطره ها در انتظار تواند
زیر باران بیا قدم بزنیم

 

نوشته شده در یکشنبه ٢٤ آبان ۱۳۸۸ساعت ۸:٥۱ ‎ب.ظ توسط persian boy نظرات ()

من نمیگویم که انسان مرده است
من نمیگویم  راست گفتن مشکل است
من نمیگویم حقیقت را ببین
ارزوی کودکان ما  را ببین
راستی من لال لالم تو بگو
در مرام راست مردان قصه گو
راستی در سرزمین دیگران
کج زیستن به ز ریگ نو گران
کاخ شاهی شما ویرانه باد
خانه ی این مردمان افسانه باد
صاحبان سر بی عقلی بس است
سر شکستن عقل دیدن دیگر بس است
عقل ما در کوچه های خاکی است
عقل تو در مخمل و تن نازی است
من نمیگویم خرد گم گشته است
من نمی گویم حقیقت شاکی است
راستی راست گفتی زندگی یک بازی است
راستی راست گفتن هم بازی است
دست کش از بیداد خود
وا رهان من را در افکار خود
لال میگردم سکوتم کافی است
شعر ها هم  برایت لالایی است

با تشکر از مترسک

نوشته شده در یکشنبه ٢٤ آبان ۱۳۸۸ساعت ۸:۳۸ ‎ب.ظ توسط persian boy نظرات ()

وقتی گریبان عدم با دست خلقت می درید

وقتی ابد چشم تو را پیش از ازل می آفرید

وقتی زمین ناز تو را در آسمان ها می کشید

وقتی عطش طعم تو را با اشک هایم می چشید

من عاشق چشمت شدم  نه عقل بود و نه دلی

چیزی نمی دانم از این دیوانگی و عاقلی

یک آن شد این عاشق شدن دنیا همان یک لحظه بود

آن دم که چشمانت مرا از عمق چشمانم ربود

وقتی که من عاشق شدم شیطان به نامم سجده کرد

آدم زمینی تر شد و عالم به آدم سجده کرد

من بودم و چشمان تو نه آتشی و نه گلی

چیزی نمی دانم از این دیوانگی و عاقلی

 

افشین یداللهی

نوشته شده در شنبه ٢۳ آبان ۱۳۸۸ساعت ٢:٢٩ ‎ق.ظ توسط persian boy نظرات ()

 من زنده بودم اما انگار مرده بودم
از بس که روزها را با شب شرمده بودم
یک عمر دور و تنها تنها بجرم این که
او سرسپرده می خواست ‚ من دل سپرده بودم
یک عمر می شد آری در ذره ای بگنجم
از بس که خویشتن را در خود فشرده بودم
در آن هوای دلگیر وقتی غروب می شد
 گویی بجای خورشید من زخم خورده بودم
وقتی غروب می شد وقتی غروب می شد
کاش آن غروب ها را از یاد برده بودم

 

محمدعلی بهمنی

 

 

نوشته شده در شنبه ٢۳ آبان ۱۳۸۸ساعت ۱:٤٥ ‎ق.ظ توسط persian boy نظرات ()

دیشب برای خودم چقدر عاشقانه گریستم
دلتنگ مثل همیشه در سکوت خانه گریستم
تندیس بغض دلم شکست زخم های تنم شکفت
از بس که مبهم و بی نشان در این کرانه گریستم
دیشب شبیه کسی میان آن دقایق آخرین
از کوچه های غریب تا مسیر خانه گریستم

نوشته شده در دوشنبه ۱۸ آبان ۱۳۸۸ساعت ٢:٢۸ ‎ب.ظ توسط persian boy نظرات ()

هیچکی از رفتن من غصه نخورد

هیچکی با موندن من شاد نشد

وقتی رفتم کسی قلبش نگرفت

بغض هیچ آدمی فریاد نشد

وقتی رفتم کسی غصش نگرفت

وقتی رفتم کسی بدرقم نکرد

دل من می خواس تلافی بکنه

پس چش هیچ کسی عاشقم نکرد

وقتی رفتم نه که بارون نگرفت

هوا صاف و خیلی هم آفتابی بود

اگه شب می رفتم وخورشید نبود

آسمون خوب می دونم مهتابی بود

چشمی با رفتن من خیره نموند

به در وبه آسمون وپنجره

می دونم خیلی ها گفتن چیزی نیست

اینکه ماتم نداره بذار بره

هیچکسی نگاش برام ابری نشد

زلزله هیچ دلی رو تکون نداد

راس راسی واسه کسی مهم نبود

نه که فک کنی بود ونشون نداد

...

نوشته شده در شنبه ۱٦ آبان ۱۳۸۸ساعت ۱٢:۱٥ ‎ب.ظ توسط persian boy نظرات ()

قناری عاشق کرکس شده بود جسه بزرگ و پرهای زمخت کرکس برای قناری کوچک

 

مظهر قدرت بود. یک روز قناری و کرکس کنار هم روی دیوار یک خانه روستایی نشستند

مرد روستایی که آن ها را دید گفت: حیف از این قناری زیبا که با پرنده ای به این زشتی

همنشین شده ، پرها و صدای زیبای قناری کجا و کرکس کجا؟

قناری نگاهی به پرهای نرم و خوشرنگش انداخت غرور سر تا پای وجودش را فرا گرفت،

پر کشید و رفت

نوشته شده در شنبه ۱٦ آبان ۱۳۸۸ساعت ۱٢:۱۳ ‎ب.ظ توسط persian boy نظرات ()

شکایت نمی کنم، اما

 

آیا واقعاً نشد که در گذر همین همیشه ی بی شکیب

دمی دلواپس تنهایی دستهای من شوی؟

نه به اندازه تکرار دیدار و همصدایی نفسهامان

به اندازه زندگی

...

واقعاً نشد؟

واقعاً انعکاس سکوت

تنها حاصلِ فریاد آن همه ترانه

رو به دیوار خانه ی شما بود؟

نگو که نامه های نمناک من به دستت نرسید

نگو که باغچه ی شما

از آوار آن همه باران

قطعه ای هم به نصیب نبرد

نگو که ناغافل از فضای فکرهایت فرار کردم

من که هنوز همین جا ایستاده ام

کنار همین شمشادها شعرها شکوه ها

...

دیگر نگو که در گذر گریه ها مرا گُم کردی

نگو که نشانی کوچه ی ما را از یاد بردی

نگو که نمره پلاک غبار گرفته ی ما

در خاطرت نماند

آیا خلاصه ی تمام این فراموشی های ناگفته

حرفی شبیه « دوستت نمی دارم» تو

در همان گفتگوی دور نبود

نوشته شده در شنبه ۱٦ آبان ۱۳۸۸ساعت ۱٢:۱٠ ‎ب.ظ توسط persian boy نظرات ()

جاده ها هم به دلم می خندند
به من منتظر چشم به راه
که هنوز
منتظرم برگردی
پیچ این جاده
جایی که به امید تو
چشمان ترم را به نخ محکم عشق
دوخته ام هم
به خدا
خنده ی تلخ
همین جاده است
تو مرا خسته و پیر
مانده در قلب کویر
با دلی از همه سیر
پشت سر
چشم به راهت
بنشاندی و رهایم کردی
بعد از آن
غربت و درد
همدمم بوده وهست
نه غباری
نه گذاری
نه دگر قافله و
فکر دیاری
من و این جاده ماندیم و
فقط وقت غروب
چشم خورشید که از شب خون بود
به من و جاده ی خسته
دگر می پیوست
به خدا حق دارند
به من خسته اگر
جاده ها می خندند
بعد از این
همره این جاده ها
می خندم
چه صفایی دارد
خنده ای از ته دل بر غم خود
خنده ای سبز به این بیشه ی درد
خنده ای گرم به زمستان سیه روز شکست
خنده ای از سر ناچاری و درد
کار دیگر نتوانم
پس چه بهتر که
همانند همین جاده ها
خنده را پیشه ی خود سازم و دلخوش باشم
لا اقل جاده را همدم خود
می بینم
که چنین همره و همدل
هم صدا با من مست
به دلم می خندد

جاده از احمد حسینی

نوشته شده در دوشنبه ٢٩ تیر ۱۳۸۸ساعت ٥:۱٤ ‎ب.ظ توسط persian boy نظرات ()

به که باید دل بست !؟

به که شاید دل بست !؟

سینه ها جای محبت همه از کینه پر است

هیچکس نیست که فریاد پر از مهر تو را گرم،

پاسخ گوید.

نیست یک تن که در این راه غم آلوده عمر قدمی،

راه محبت پوید.

هر زمان بر رخ تو هاله زند ، گرد شکست

به که باید دل بست !

به که شاید دل بست !

خنده ها می شکفد بر لبها ، تا که اشکی ،

شکفد بر سر مژگان کسی

همه بر درد کسان می نگرند،

لیک دستی ،نبر ند از پی درمان کسی

از وفا نام مبر ،آنکه وفا خواست کجاست؟

ریشه عشق فسورد،

واژه دوست گریخت !

سخن از دوست مگو،عشق کجا !

دوست کجا!

خط پیشانی جمع ، خط تنها ئیهاست

همه گلچین گل امروزند،

در نگاه من و تو حسرت بی فردایی است

به که باید دل بست !

به که شاد دل بست!

نقش هر خنده که بر روی لبی می شکفد ،

نقشه شیطانی است

در نگاهی که ترا وسوسه عشق دهد،

حیله ایی پنهانی است

زیر لب زمزمه شادی مردم بر خاست،

هر کجا مرد توانایی ، بر خاک نشست

پرچم فتح بر افرازد، در خاطر خلق

دست گرمی که زمهر ،بفشارد دستت در همه،

شهر مجوی

گل اگر در دل باغ ، بر تو لبخند زند بنگرش،

لیک مجوی

لب گرمی که ز عشق بنشیند، بر لبت

به همه عمر مخواه

به همه عمر مجوی !

سخنی کز سر راز ،زده در جانت چنگ،

به لبت نیز مگوی

چاه هم با من و تو بیگانه است!

نی ، صد بند برون آید از آن،

راز تو فاش کند !

درد دل گر به سر چاه کنی ، خنده ها بر سر تو،

دختر مهتاب زند

گر شبی از سر غم آه کشی ،درد اگر سینه ،

شکافد نفسی بانگ مزن

درد خود را به دل چاه مگو ! ،

آسمان با من و تو بیگانه است

عشق و فرزند و در و بام و هوا ،بیگانه !

خویش در راه نفاق ، دوست در کار و فریب !

آشنا بیگانه!

شاخه عشق کجاست ؟

آهوی مهر گریخت ، تار پیوند گسست .

به که باید دل بست !

به که شاید دل بست !

مهدی سهیلی

نوشته شده در دوشنبه ٢٩ تیر ۱۳۸۸ساعت ٥:۱۳ ‎ب.ظ توسط persian boy نظرات ()

نه هرگز هیچ کس چنین خطری را به چنان خاطره ای تاب نیاورد

از آنکه خیال خوبی ها درمان بدی ها نیست

بلکه صدچندان بر زشتی انها می افزاید. . .

صدچندان بر زشتی انها می افزاید. . .

نوشته شده در دوشنبه ٢٩ تیر ۱۳۸۸ساعت ٥:۱٢ ‎ب.ظ توسط persian boy نظرات ()

نمیدانم پس از مرگم چه خواهد شد

نمیخواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت

ولی بسیار مشتاقم

که از خاک گلویم سوتکی سازد

گلویم سوتکی باشد به دست کودکی گستاخ و بازیگوش

و او یکریز و پی در پی

دم خویش را بر گلویم سخت بفشارد

و خواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد

بدین سان بشکند در من

سکوت مرگبارم را ...

 

(دکتر شریعتی)

نوشته شده در دوشنبه ٢٩ تیر ۱۳۸۸ساعت ٥:۱۱ ‎ب.ظ توسط persian boy نظرات ()

شبیه برگ پاییزی

 پس از تو قسمت بادم

 خداحافظ...

 ولی هرگز نخواهی رفت از یادم

 خداحافظ ، و این یعنی در اندوه تو می میرم

 در این تنهایی مطلق ،که می بندد به زنجیرم.

 و بی تو لحظه ای حتی دلم طاقت نمی آرد.

 و برف نا امیدی بر سرم  یکریز می بارد.

 چگونه بگذرم از عشق ، از دلبستگی هایم ؟

 چگونه می روی با اینکه می دانی چه تنهایم ؟

 خداحافظ ، تو ای همپای شب های غزل خوانی

 خداحافظ ، به پایان آمد این دیدار پنهانی

 خداحافظ ، بدون تو گمان کردی که می مانم

 خداحافظ ، بدون من یقین دارم که می مانی !!!

 

 سید مصطفی تقوی

نوشته شده در دوشنبه ٢٩ تیر ۱۳۸۸ساعت ٥:٠٧ ‎ب.ظ توسط persian boy نظرات ()

هرگز از بی کسی خویش مرنج

هرگز از دوری این راه مگو

وازین فاصله ها

که میان منو توست

بهترین شعر مرا قاب کن و پشت نگاهت بگذار

تا که تنهاییت از دیدن من جا بخورد

وبداند که دل من با توست

و همین نزدیکیست

....

نوشته شده در دوشنبه ٢٩ تیر ۱۳۸۸ساعت ٥:٠٥ ‎ب.ظ توسط persian boy نظرات ()

 

وقتی که من مُردم بیش از لحظاتی که صدای دلگیر و بد خلق ناقوس را خواهی شنید که به دنیا خبر می دهد که من از این دنیای پست گریختم تا با پست ترین کرم ها هم خانه شوم ‌‌؛ برای من سوگواری مکن ... 

 اگر این شعر را خواندی دستی که آن را نوشته است را به یاد نیاور .

زیرا من به قدری تو را دوست دارم که دلم می خواهد در خیال و افکار شیرین تو از یاد رفته باشم مبادا اگر به من فکر کنی تو را غمگین سازد ...

 آه باز می گویم اگر تو به این شعر نظر افکندی وقتی که شاید من با گل آمیخته و ترکیب شده ام حتی اسم بیچاره ی مرا تکرار مکن بلکه بگذار عشق تو نیز با تمام شدن زندگی زوال یابد و پایان پذیرد .

 مبادا این دنیای عاقل به ناله و سوگواری تو بنگرد و تو را بابت من ریشخند کند در وقتی که من از دنیا رفته باشم.

نوشته شده در دوشنبه ٢٩ تیر ۱۳۸۸ساعت ٥:٠٤ ‎ب.ظ توسط persian boy نظرات ()

برای غریب بودن همیشه زمان هست

آسمان را نگاه کن...

وسعت پهناوری که فراموش میشود گاهی

اما...

بی دریغ می بخشاید

این روزها را خواهم بخشید

و نگاه بی آسمان تمام آدمک ها را

 

کاملیا هاشمی 

نوشته شده در دوشنبه ٢٩ تیر ۱۳۸۸ساعت ٥:٠٢ ‎ب.ظ توسط persian boy نظرات ()

سنگ در برکه می اندازم و می پندارم

با همین سنگ زدن ماه به هم می ریزد

کی به انداختن سنگ پیا پی در آب

می شود ماه را از حافظه آب گرفت..

 

--.؟

نوشته شده در دوشنبه ٢٩ تیر ۱۳۸۸ساعت ٥:٠٠ ‎ب.ظ توسط persian boy نظرات ()

چه زود گذشت آن روزها قرار دیدارهایمان
            روی بلندترین شاخه های تک نارون دشت بی خیالی بود

             

نوشته شده در دوشنبه ٢٩ تیر ۱۳۸۸ساعت ٤:٥۸ ‎ب.ظ توسط persian boy نظرات ()

باز باران با ترانه

با گهرهای فراوان می‌خورد بر بام خانه
من به پشت شیشه تنها
ایستاده در گذرها،
رودها راه اوفتاده
شاد و خرم
یک دو سه گنجشک پر گو،
باز هر دم می پرند، این سو و آن سو
یادم آرد روز باران گردش یک روز دیرین خوب و شیرین

توی جنگلهای گیلان
کودکی ده ساله بودم

شاد و خرم نرم و نازک چست و چابک
با دو پای کودکانه می‌دویدم همچو آهو

می‌پریدم از سر جو دور می‌گشتم ز خانه

می‌شنیدم از پرنده از لب باد وزنده داستانهای نهانی

رازهای زندگانی
برق چون شمشیر بران پاره می‌کرد ابرها را

تندر دیوانه غراّن مشت می‌زد ابرها را
جنگل از باد گریزان چرخ ‌ها میزد چو دریا

دانه های گرد باران پهن می‌گشتند هر جا

سبزه در زیر درختان رفته،رفته گشت دریا

توی این دریای جوشان جنگل وارونه پیدا
بس گورا بود باران به چه زیبا بود باران

می‌شنیدم اندر این گوهر فشانی

رازهای جاودانی ، پندهای آسمانی
بشنو از من، کودک من پیش چشم مرد فردا
زندگانی خواه تیره ، خواه روشن
هست زیبا ، هست زیبا

گلچین گیلانی

نوشته شده در دوشنبه ٢٩ تیر ۱۳۸۸ساعت ٤:٥٦ ‎ب.ظ توسط persian boy نظرات ()


                        چه زود گذشت آن روزها قرار دیدارهایمان
            روی بلندترین شاخه های تک نارون دشت بی خیالی بود

نوشته شده در دوشنبه ٢٩ تیر ۱۳۸۸ساعت ٤:٥۱ ‎ب.ظ توسط persian boy نظرات ()

نشود فاش کسی، آنچه میان من و توست
تا اشارات نظر، نامه رسان من و توست

گوش کن با لب خاموش سخن می گویم
پاسخم گو به نگاهی که زبان من و توست

روزگاری شد و کس، مرد ره عشق ندید
حالیا چشم جهانی نگران من و توست

گرچه در خلوت راز دل ما، کس نرسید
همه جا زمزمه ی عشق نهان من و توست

گو بهار دل و جان باش و خزان باش، ارنه
ای بسا باغ و بهاران که خزان من و توست

این همه قصه ی فردوس و تمنای بهشت
گفت و گوئی و خیالی ز جهان من و توست

نقش ما گو ننگارند به دیباچه ی عقل
هرکجا نامه ی عشق است، نشان من و توست

سایه زاتشکده ی ماست، فروغ مه و مهر
وه از این آتش روشن که به جان من و توست

                                                                    ابتهاج

نوشته شده در دوشنبه ٢٩ تیر ۱۳۸۸ساعت ٤:٥٠ ‎ب.ظ توسط persian boy نظرات ()

من از خدا خواستم، نغمه های عشق مرا به گوشت برساند

 تا لبخند مرا هرگز فراموش نکنی و ببینی که سایه ام به دنبالت است

 تا هرگز نپنداری تنهایی.

 ولی اکنون تو رفته ای ، من هم خواهم رفت

 فرق رفتن تو با من این است که من شاهد رفتن تو هستم

نوشته شده در دوشنبه ٢٩ تیر ۱۳۸۸ساعت ٤:٤۸ ‎ب.ظ توسط persian boy نظرات ()

 

آسمان همچو صفحه ی دل من           روشن از جلوه های مهتاب است

امشب از خواب خوش گریزانم              که خیال تو خوش تر از خواب است

خیره بر سایه های وحشی بید             می خزم در سکوت بستر خویش

باز به دنبال نغمه ای دلخواه                  سر می نهم به روی دفتر خویش

تن صدها ترانه می رقصد                        در بلور ظریف آوایم

لذتی ناشناس و رویا رنگ                    می دود همچو خون به رگ هایم

آه! گویی ز دخمه ی دل من                  روح شبگرد مه گذر کرده

یا نسیمی دراین ره متروک                  دامن از عطر یاس تر کرده

آه... باور نمی کنم که مرا                    با تو پیوستنی چنین باشد

نگه آن دو چشم شور افکن                 سوی من گرم و دلنشین باشد

                                                                           فروغ فرخزاد

نوشته شده در دوشنبه ٢٩ تیر ۱۳۸۸ساعت ٤:٤٧ ‎ب.ظ توسط persian boy نظرات ()

آهی کشید غمزده پیری سپید موی

صبحدم در آیینه چون کرد نگاه

در لا به لای موی چو کافور خویش دید

یک تار موی سیاه

در دیدگان مضطربش اشک حلقه زد

در خاطرات تیره وتاریک خود دوید

سی سال پیش نیز در آیینه دیده بود

یک تار موی سپید

در هم شکست چهره ی محنت کشیده اش

دستی به موی خویش فرو برد و گفت: وای

اشکی به روی آیینه افتاد ناگهان

بگریست های های

دریای خاطرات زمان گذشته بود

هر قطره که بر رخ آیینه می چکید

در کام موج ضجه ی مرد غریق را

از دور می شنید

طوفان فرو نشست ولی دیدگان پیر

می رفت باز در دل دریا به جستجو

در آب های تیره ی اعماق خفته بود

یک مشت آرزو                    

                                          فریدون مشیری

نوشته شده در دوشنبه ٢٩ تیر ۱۳۸۸ساعت ٤:٤٤ ‎ب.ظ توسط persian boy نظرات ()

شب بی تو شب حسرت شب یلدای بیداری         شب در خود فرو رفتن شب از خویش بیزاری
شبی که ماه در خوابه همه عالم سیه پوشه        ستاره ها فرو مردن شبی بی روح و خاموشه 
ببار ای آسمون امشب ببار و سر کن آهنگی          بجز گریه گریزی نیست از این زندون دلتنگی 
بنال و گریه کن ای دل که این غم با تو میمونه       از این پس قصه تلخم شباهنگی نمیخونه
سکوت در لحظه ها جاری من و کابوس تنهایی     غریر وحشت از خویشم چه طوفانی چه دریایی
هنوز از من تو میرو یی در این شبهای پژمردن       هنوزم از تو میخونم هزاران خاطره در من

                                                                                               هما میر افشار

نوشته شده در دوشنبه ٢٩ تیر ۱۳۸۸ساعت ٤:۳٩ ‎ب.ظ توسط persian boy نظرات ()

به چشمان پریرویان این شهر
به صد امید می بستم نگاهی
مگر یک تن ازین ناآشنایان

مرا بخشد به شهر عشق راهی
به هر چشمی به امیدی که این اوست

نگاه بی قرارم خیره می ماند

یکی هم زینهمه نازآفرینان
امیدم را به چشمانم نمی خواند

غریبی بودم و گم کرده راهی
مرا با خود به هر سویی کشاندند

شنیدم بارها از رهگذران

که زیر لب مرا دیوانه خواندند

ولی من چشم امیدم نمی خفت

که مرغی آشیان گم کرده بودم

زهر بام و دری سر می کشیدم

به هر بوم و بری پر می گشودم

امید خسته ام از پای ننشست
نگاه تشنه ام در جستجو بود

در آن هنگامه ی دیدار و پرهیز

رسیدم عاقبت آنجا که او بود

دو تنها و دو سرگردان دو بی کس
ز خود بیگانه از هستی رمیده

ازین بی درد مردم رو نهفته

شرنگ نا امیدی ها چشیده

دل از بی همزبانی ها شکسته

تن از نامهربانی ها فسرده

ز حسرت پای در دامن کشیده

به خلوت سر به زیر بال برده

دو تنها دو سرگردان دو بی کس
به خلوتگاه جان با هم نشستند

زبان بی زبانی را گشودند

سکوت جاودانی را شکستند

مپرسید ای سبکباران مپرسید

که این دیوانه از خود بدر کیست

چه گویم از که گویم با که گویم

که این دیوانه را از خود خبر نیست

به آن لب تشنه می مانم که ناگاه

به دریایی درافتد بی کرانه

لبی از قطره آبی تر نکرده

خورد از موج وحشی تازیانه

مپرسد ای سبکباران مپرسید

مرا با عشق او تنها گذارید

غریق لطف آن دریا نگاهم
مرا تنها به این دریا سپارید 

                                                                  فریدون مشیری

نوشته شده در دوشنبه ٢٩ تیر ۱۳۸۸ساعت ٤:۳٥ ‎ب.ظ توسط persian boy نظرات ()

چشمات گفتن که بشکن

من شکستم...

شک نکردم

هزار بار مردم و می میرم و باز... ترک نکردم

نوشته شده در دوشنبه ٢٩ تیر ۱۳۸۸ساعت ٤:۳۳ ‎ب.ظ توسط persian boy نظرات ()

غم آمده غم آمده انگشت بر در میزند
هر ضربه انگشت او بر سینه خنجر میزند

ای دل بکش یا کشته شو غم را در اینجا ره مده

گر غم در اینجا پا نهد آتش به جان در میزند

از غم نیاموزی چرا ای دلربا رسم وفا

غم با همه بیگانگی هر شب به ما سر میزند

                                                                      فریدون مشیری

نوشته شده در دوشنبه ٢٩ تیر ۱۳۸۸ساعت ٤:۳٢ ‎ب.ظ توسط persian boy نظرات ()

شب بود و ابر تیره و هنگامه باد
ناگاه برگ زرد ماه از شاخه افتاد

من ماندم و تاریکی و امواج اوهام

در جنگل یاد

آسیمه سر در بیشه زاران می دویدم

فریاد ها بر می کشیدم

درد عجیبی چنگ زد درتار و پودم

من ماه خود را

گم کرده بودم

از پیش من صفهای انبوه درختان می گذشتند

بی ماه من این ها چه زشتند

آیا شما آن ماه زیبا را ندیدید

آیا شما او را نچیدید
ناگاه دیدم فوج اشباح

دست کسی را می کشند از دور با زور

پیش من آورند و گفتند

اهریمن است این

خودکامه باد

دیوانه مستی که نفرین ها بر او باد

ماه شما را

این سنگدل از شاخه چیده ست

او را همه شب تا سحر در بر کشیده ست

آنگاه تا اعماق جنگل پر کشیده ست

من دستهایم را به سوی آن سیه چنگال بردم

شاید گلویش را فشردم

چیزی دگر یادم نمی آید ازین بیش

از خشم یا افسوس کم کم رفتم از خویش
در بیشه زار یادها تنهای تنها
افتاده بودم یاد در دست

در آسمان صبحدم ماه

می رفت سرمست

                                                            فریدون مشیری

نوشته شده در دوشنبه ٢٩ تیر ۱۳۸۸ساعت ٤:۳٠ ‎ب.ظ توسط persian boy نظرات ()

همه میپرسند

چیست در زمزمه مبهم آب

چیست در همهمه دلکش برگ

چیست در بازی آن ابر سپید

روی این آبی آرام بلند

که ترا می برد اینگونه به ژرفای خیال

چیست در خلوت خاموش کبوترها

چیست در کوشش بی حاصل موج

چیست در خنده جام

که تو چندین ساعت

مات و مبهوت به آن می نگری

نه به ابر

نه به آب

نه به برگ

نه به این آبی آرام بلند

نه به این خلوت خاموش کبوترها

نه به این آتش سوزنده که لغزیده به جام

من به این جمله نمی اندیشم

من مناجات درختان را هنگام سحر

رقص عطر گل یخ را با باد

نفس پاک شقایق را در سینه کوه

صحبت چلچله ها را با صبح

بغض پاینده هستی را در گندم زار

گردش رنگ و طراوت را در گونه گل

همه را میشنوم

می بینم

من به این جمله نمی اندیشم

به تو می اندیشم

ای سراپا همه خوبی

تک و تنها به تو می اندیشم

همه وقت

همه جا

من به هر حال که باشم به تو می اندیشم

تو بدان این را تنها تو بدان

تو بیا

تو بمان با من تنها تو بمان                           

جای مهتاب به تاریکی شبها تو بتاب

من فدای تو به جای همه گلها تو بخند

اینک این من که به پای تو درافتادم باز

ریسمانی کن از آن موی دراز

تو بگیر

تو ببند

تو بخواه

پاسخ چلچله ها را تو بگو

قصه ابر هوا را تو بخوان

تو بمان با من تنها تو بمان

در دل ساغر هستی تو بجوش

من همین یک نفس از جرعه جانم باقی است

آخرین جرعه این جام تهی را تو بنوش

                                                                      فریدون مشیری

 

 

 

 

نوشته شده در دوشنبه ٢٩ تیر ۱۳۸۸ساعت ٤:٢۸ ‎ب.ظ توسط persian boy نظرات ()

خداوندا برایم تقدیری رقم بزن که آنچه را تو زود میخاهی دیر نخواهم و آنچه را تو دیر می خواهی زود نخواهم...

 

...

نوشته شده در دوشنبه ٢٩ تیر ۱۳۸۸ساعت ٤:٢٥ ‎ب.ظ توسط persian boy نظرات ()

 

باران می بارد امشب                     دلم غم دارد امشب

آرام جان خسته                            ره می سپارد امشب

در نگاهت مانده چشمم                 شاید از فکر سفر بر گردی امشب

از تو دارم یادگاری                          سردی این بوسه را پیوسته بر لب

قطره قطره اشک چشمم                می چکد با نم نم باران به دامن

بسته ای بار سفر را                      با تو ای عاشقترین بد کرده ام من

رنگ چشمت رنگ دریا                   سینه ی من دشت غمها

یادم آید زیر باران                           با تو بودم با تو تنها

زیر باران با تو بودم                         زیر باران با تو تنها

باران می بارد امشب                     دلم غم دارد امشب

آرام جان خسته                            ره می سپارد امشب

این کلام آخرینت                           برده میل زندگی را از سر من

گفته ای شاید بیایی                      از سفر اما نمیشه باور من

رفتنت را کرده باور                          التماسم را ببین در این نگاهم

زیر باران گریه کردم                         بلکه باران شوید از جانم گناهم

کی رود از خاطر من                        آخرین بوسه شبی در زیر باران

رفتی و کردم صدایت                       اما در آغوش شب گشتی تو پنهان

                     Free Image Hosting at allyoucanupload.com

نوشته شده در دوشنبه ٢٩ تیر ۱۳۸۸ساعت ٤:۱۸ ‎ب.ظ توسط persian boy نظرات ()

توی گسترده ی رویا 

 ای سوار اسب ابلق
دنبال کدوم مسیری

توی تاریکی مطلق

ای به رویا سرسپرده

با توام ای همه خوبی
راهی کدوم دیاری آخه

 با این اسب چوبی؟

با توام ای که تو فکرت .
با هر عشق و با هر اسمی

رهسپار فتح قلب .
ماه پیشونی طلسمی


توی دستای نجیبت

 عکس ماه پیشونی داری
واسه پیدا کردن جاش

 دنیا رو نشونی داری

ماه پیشونی تو قصه .
فکر بیداری تو خوابه

خورشید هفت آسمون نیست .
عکس خورشید توی آبه


از خواب قصه بلند شو .
اسب چوبیتو رها کن

ماه پیشونی مال قصه است .
خوب من  منو صدا کن

اگه از افسانه دورم

اگه ماه پیشونی نیستم
اگه با زمین غریبه

اگه آسمونی نیستم
واسه خواب خستگی هات .
مثل یک قصه لطیفم

به صداقت تو مومن .
مثل قلب تو شریف

نوشته شده در دوشنبه ٢٩ تیر ۱۳۸۸ساعت ٤:۱۳ ‎ب.ظ توسط persian boy نظرات ()

غصه نخور مسافر اینجا ما هم غریبیم
از دیدن نور ماه یه عمره بی نصیبیم
فرقی نداره بی تو بهار مون با پاییز
نمی بینی که شعرام همه شدن غم انگیز
غصه نخور مسافر اونجا هوا که بد نیست
اینجا ولی آسمون باریدنم بلد نیست
غصه نخور مسافر فدای قلب تنگت
فدای برق ناز اون چشمای قشنگت
غصه نخور مسافر تلخه هوای دوری
من که خودم می دونم که تو چقدر صبوری
غصه نخور مسافر بازم می ای به زودی
ما رو بگو چه کردیم از وقتی تو نبودی
غصه نخور مسافر غصه اثر نداره
از دل تو می دونم هیچ کس خبر نداره
 غصه نخور مسافر رفتیم تو ماه اسفند
بهار تو بر می گردی چیزی نمنونده بخند
غصه نخور مسافر تولد دوباره
غصه نخور مسافر غصه نخور ستاره
غصه نخور مسافر غصه کار گلا نیس
سفر یه امتحانه به جون تو بلا نیس
غصه نخور مسافر تو خود آسمونی
در آرزوی روزی که بیایی و بمونی

-

نوشته شده در شنبه ۱٩ اردیبهشت ۱۳۸۸ساعت ٢:۳۳ ‎ب.ظ توسط persian boy نظرات ()


Design By : Pichak